بوسه...

عمری است شبانه روز لبهایت را...
لب باز نکن هنوز لبهایت را...
نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه
بر روی لبم بدوز لبهایت را

عشق آمد و ناگهانی از بوسه نوشت
یک آیه ی آسمانی از بوسه نوشت
با قرمز لبهای قشنگت تا صبح
بر روی لبم رمانی از بوسه نوشت

مصراع نخست: من تو را می بوسم
در مصرع بعد هم تو را می بوسم
ایراد ندارد! به کسی چه؟اصلاْ
شعر خودم است من تو را می بوسم
جلیل صفربیگی
بخت برگشتهء ما...

زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها
مستم از ساغر خون جگر آشامیها
بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامیها
بخت برگشته ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها
دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامیها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه گمنامیها
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامیها
شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی
تا که نامت نبرد در افق نامیها
شهریار
مشاور افلاك ...

برادرم مشاور املاك است
من مشاور افلاك
او زمین ها را متر می كند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ، من چندین كتاب
او هر روز بزرگ می شود من هر روز كوچك
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اكبر ، به او می گویند اصغر؟
اکبر اکسیر
لذت یک لحظه مادر داشتن...

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز ، در انواع نعمتها و ناز
شب ، بتی چون ماه در بر داشتن
صبح ،از بام جهان چون آفتاب
روح گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فرّ سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخّر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن
فریدون مشیری

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است. دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه،
اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.
دکتر علی شریعتی
دل به کار من خنده میکند...

هر که را که بخت، دیده میدهد، در رخ تو بیننده میکند
وان که میکند سیر صورتت، وصف آفریننده میکند
خوی ناخوشش میکشد مرا، روی مهوشش زنده میکند
یار نازنین هر چه میکند، جمله را خوشانده میکنند
هر گه از درش خیمه میکنم، جامه میدرم، نعره میزنم
من به حال دل گریه میکنم، دل به کار من خنده میکند
هست مدتی کان شکر دهن، میدهد مرا ره در انجمن
من حکایت از رفته میکنم، او حدیث از آینده میکند
گر در این چمن من به بوی یار، زندگی کنم بس عجب مدار
کز شمیم خود باد نوبهار، خاک مرده را زنده میکند
چون به روی خود پرده میکشد، روز روشنم تیره میشود
چون به زلف خود شانه میزند، خاطرم پراکنده میکند
چون به بام حسن میزند علم، ماه را پس پرده میبرد
چون به باغ ناز مینهد قدم، سرو را سرافکنده میکند
کاسهٔ تهی هر چه باقی است، پر کنندهاش دست ساقی است
ما در این گمان کانچه میکند، آسمان گردنده میکند
گاه میدهد جام می به جم، گاه میزند پشت پا به غم
پیر می فروش از سر کرم، کارهای فرخنده میکند
جام باده چیست، کشتی نجات، باده خور کز اوست مایهٔ حیات
ورنه عاقبت سیل حادثات، خانهٔ تو برکنده میکند
گاهی آگهم، گاه بیخبر، گاه ایمنم، گاه در خطر
گاهم اختیار شاه تاجور، گاهم اضطرار بنده میکند
نو عروس بخت هر شب از دری، جلوه میدهد ماه انوری
وان چه میکند مشق دلبری، بهر خان بخشنده میکند
خازن ملک، گنج خوش دلی، نام او حسین، اسم وی علی
کز جبین اوست هر چه منجلی، آفتاب تابنده میکند
زان فروغی از شور آن پری، مشتهر شدم در سخنوری
کز فروغ خود مهر خاوری، ذره را فروزنده میکند
فروغی بسطامی
کنسرت گروه موسیقی ارغوان
گروه ارغوان ساری 5 و 6 اردیبهشت در سالن هلال احمر ساری نغمه پرداز لحظات زیبای شما خواهد بود
ادامه مطلب در وبلاگ گروه ارغوان
وصلهء دل...
مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای شب انتظار دارد
تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من
که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد
مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصلهء دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین
چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را
غم یار بی خیال غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد
شهریار
من خود آن سیزدهم...

یار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدی مادرو من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظربازم جام
جرمم اینست كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جوانیهوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانهسرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید كه بی سیم و زرم
هنرم كاش گره بند زر و سیمم بود
كه ببازار تو كاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سیزدهم كز همه عالمبدرم
تا بدیوار و درش تازه كنم عهد قدیم
گاهی از كوچه معشوقه خود میگذرم
تو از آنِ دگری، رو كه مرا یاد تو بس
خود تو دانی كه من ازكان جهاندگرم
از شكار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چكنم لعلم و والا گهرم
شهریار
پ.ن:استاد شهریار این غزل رو در سیزده فروردین یکی از سالها در حالی که معشوق دوران جوانی خودشون رو در حال بازی با فرزندش میبینن فی البداهه گفتن
ایشون بدلیل عدم بضاعت مالی و نفوذ سیاسی خواستگار معشوق خود در رسیدن به ایشون ناکام موند
میبینی که ...؟

بعد یک سال بهار آمده، میبینی که؟
باز تکرار به بار آمده، میبینی که؟
سبزی سجدهی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، میبینی که؟
آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، میبینی که؟
«حمد» هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده میبینی که؟
غنچهای مژدهی پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، میبینی که ...؟
فاضل نظری
نوروز همایون شد...

عید آمد و مرغان ره گلزار گرفتند
وز شاخه گل داد دل زار گرفتند
از رنگ چمن پردهٔ بزاز دریدند
وز بوی سمن طاقت عطار گرفتند
پیران کهن بر لب انهار نشستند
مستان جوان دامن کهسار گرفتند
زهاد ز کف رشتهٔ تسبیح فکندند
عباد ز سر دستهٔ دستار گرفتند
یک قوم قدم از سر سجاده کشیدند
یک جمع سراغ از در خمار گرفتند
یک زمره به شوخی لب معشوق گزیدند
یک فرقه به شادی می گلنار گرفتند
یک طایفه شکر ز لب دوست مزیدند
یک سلسله ساغر ز کف یار گرفتند
یک جرگه بی چشم سیه مست فتادند
یک حلقه خم طرهٔ طرار گرفتند
نوروز همایون شد و روز می گلگون
پیمانهکشان ساغر سرشار گرفتند
شیرین دهنی بوسه به من داد در این عید
کز شکر او قند به خروار گرفتند
میران و وزیران و مشیران و دلیران
دربارگه شاه جهان بار گرفتند
در پای سریر ملک مملکت آرا
بر کف شعرا دفتر اشعار گرفتند
خدام در دولت دارای گهربخش
بر سر طبق درهم و دینار گرفتند
ابنای جهان عیدی هر سالهٔ خود را
از شاه جوان بخت جهاندار گرفتند
اسکندر جمشیدسیر ناصردین شاه
کز ابر کفش گوهر شه وار گرفتند
فرخنده شد از فر شهی عید فروغی
کز وی همه شاهان سبق کار گرفتند
فروغی بسطامی
تبلیغات 


