پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

از نور چشم من چه خبر؟




نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟


همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟



تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری


از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟



به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کار


برای تیشه زن خسته - کوهکن- چه خبر؟



پرندگان پر و بالتان نبسته هنوز!


از آن سوی قفس، از باغ ، از چمن چه خبر؟



به گوشه ی افق آویخت چشم منتظرم


که از سهیل چه پیغام و از یمن چه خبر؟



نشسته در رهت ای صبح چشم شب زده ام


طلایه دار ! زخورشید شب شکن چه خبر؟



بشارتی به من از از کاروان بیار ای عشق


همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟



به بوی عطر سر زلف او دلم خون شد


صبا کجاست؟ از آن نافه ی ختن چه خبر؟



جدا از آن بر و آن دوش، سردی ای آغوش


از آن بلور گدازان به نام تن چه خبر؟



برای من پس از او هیچ زن کمال نداشت


نسیم وسوسه از آن تمام زن چه خبر؟



حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:نسیم خوش خبر از نور چشم من چه خبر، بوی پیرهن، صبا، حسین منزوی، چه خبر، کوهکن، قفس،
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین 1393ساعت 11:01 توسط س م نظرات()

امید من تویی



مرا هزار امید است و هر هزار تویی


شروع شادی و پایان انتظار تویی



بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت


چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی



دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند


در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی



شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است


ستاره ای که بخندد به شام تار تویی



جهانیان همه گر تشنگان خون منند


چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی



دلم صراحی لبریز آرزومندی است


مرا هزار امید است و هر هزار تویی



 

سیمین بهبهانی





طبقه بندی: شعر، سیمین بهبهانی،
+ نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین 1393ساعت 22:46 توسط س م نظرات()

پرستار دل من



من خراب می صد سالهء چشمان توام

کشتهء ناز سر زلف پریشان توام

تو پرستار دل عاشق و بیمارم باش

تا ببینی که به هر لحظه غزل خوان توام 


پریشان



ولادت حضرت زینب کبری و روز پرستار رو به همه تبریک میگم

این شعر فی البداهه تقدیم پرستار دل خودم که ازش دورم ولی بی اندازه دوسش دارم

روزت مبارک عزیز دلم




طبقه بندی: شعر، پریشان،
برچسب ها:پرستار، پریشان، حضرت زینب،
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392ساعت 15:30 توسط س م نظرات()

رها نمی‌کند ایام...


رها نمی‌کند ایام در کنار منش


که داد خود بستانم به بوسه از دهنش



همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق


بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش



ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف


که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش



غلام قامت آن لعبتم که بر قد او


بریده‌اند لطافت چو جامه بر بدنش



ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام


برفت رونق نسرین باغ و نسترنش



یکی به حکم نظر پای در گلستان نه


که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش



خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز


که برکند دل مرد مسافر از وطنش



عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل


صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش



شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار


بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش



در این روش که تویی گر به مرده برگذری


عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش



نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی


که بر جمال تو فتنه‌ست و خلق بر سخنش



سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:رها نمی‌کند ایام در کنار منش، بوسه، سعدی،
+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن 1392ساعت 20:19 توسط س م نظرات()

عاقل و فرزانه...



زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد


از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد



صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست


باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد



شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب


باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد



مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل


در پی آن آشنا از همه بیگانه شد



آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت


چهره خندان شمع آفت پروانه شد



گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت


قطره باران ما گوهر یک دانه شد



نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری


حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد



منزل حافظ کنون بارگه پادشاست


دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد




حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:حافظ، زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد، دل، صوفی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی 1392ساعت 13:56 توسط س م نظرات()

می چرخد این تسبیح...






می چرخد این تسبیح و دستی، هیچ پیدا نیست

پشت سر هم دانه ها یک ریز می آیند

یک دانه روشن، دیگری تاریک

ریز و درشت دانه ها، در رشته ای باریک

نه می توانی رشته را دیدن

نه دست را در کار گردیدن

می چرخد این تسبیح و عمر ما

پایان پذیرد

عاقبت

اما...

«اما» رها کن، جای «اما» نیست

می چرخد این تسبیح و دستی، هیچ، پیدا نیست



شفیعی کدکنی





طبقه بندی: شفیعی کدکنی، شعر،
برچسب ها:تسبیح، برف خوانی، شفیعی کدکنی، می چرخد این تسبیح و دستی، هیچ پیدا نیست، می چرخد این تسبیح و عمر ما پایان پذیرد عاقبت اما...، اما رها کن،
+ نوشته شده در شنبه 16 آذر 1392ساعت 00:08 توسط س م نظرات()

تمنا می کنم...




گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم


گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


 

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در


گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


 

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا


گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


 

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام


گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


 

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند


گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

 


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم


گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 


گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو


گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 


سیمین بهبهانی





طبقه بندی: شعر، سیمین بهبهانی،
برچسب ها:سیمین بهبهانی،
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1392ساعت 13:47 توسط س م نظرات()

قربانگاهِ ((من))



نشانم ده صراط روشنم را

خودم را، باورم را، بودنم را

خداوندا من از نسل خلیلم

به قربانگاه می آرم «منم» را





طبقه بندی: پراکنده ها، شعر،
برچسب ها:خداوندا، قربان، عید، ابراهیم، اسمائیل، عشق، قربانگاه،
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر 1392ساعت 21:34 توسط س م نظرات()

آسوده خاطرم


آسوده خاطرم که تو درخاطرمنی                    

گرتاج می فرستی وگرتیغ می زنی


ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو           

چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی


شهری به تیغ غمزه ی خونخوار ولعل لب        

مجروح می کنی ونمک می پراکنی


ماخوشه چین خرمن اصحاب دولتیم                 

باری نگه کن،ای که خداوند خرمنی 


گیرم که برکنی دل سنگین زمهرمن                 

مهر ازدلم چگونه توانی که برکنی؟


حکم آن تست،اگربکشی بیگنه،ولیک              

عهدوفای دوست نشاید که بشکنی


این عشق را زوال نباشد به حکم آنک             

ما پاک دیده ایم وتو پاکیزه دامنی


ازمن گمان مبرکه بیایدخلاف دوست                

ور متّفق شوند جهانی به دشمنی


خواهی که دل به کس ندهی ،دیده ها بدوز         

پیکان چرخ را سپری باشد آهنی


با مدّعی بگوی که ماخود شکسته ایم              

محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی


سعدی چوسروری نتوان کرد ،لازمست             

با سخت بازوان به ضرورت فروتنی



سعدی



+ نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392ساعت 12:11 توسط س م نظرات()

تمنای تو...




نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه 


که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه 


من محال است به دیدار تو قانع باشم 

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه 


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست 

سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه 


گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم 

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه 

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست 

میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه، فاضل نظری، من محال است به دیدار تو قانع باشم، دریا، خداوند، گله، دل،
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392ساعت 09:47 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 32 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]