بازم از نو ...

بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است
سلخ ماه دگر و غرهٔ ماه دگر است
آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز نو
گرچه نوخیز نهالیست ، سراپا ثمر است
توتی ما که به غیر از قفس تنگ ندید
این زمان بال فشان بر سر تنگ شکر است
بشتابید و به مجروح کهن مژده برید
که طبیب آمد و در چارهٔ ریش جگر است
آنکه بیند همه عیبم نرسیدست آنجا
که هنرها همه عیب و همه عیبی هنراست
از وفای پسران عشق مرا طالع نیست
ورنه از من که در این شهر وفادارتر است ؟
وحشی عاقبت اندیش از آنسو نروی
که از آن چشم پرآشوب رهی پرخطر است
وحشی بافقی
مگسی را کشتم!
حسین پناهی
روز مادر

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستن من ز هستن اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
ایرج میرزا
دست به جان نمیرسد ...

دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش
جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
سعدی
کشتی باده بیاور

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
حافظ
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می کشم
شهریار
فاطمه
شنیده میشود از آسمان صدایی که.... کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ... نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که... نوشت نام تو را، نام آشنایی که... پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد دلیل خلق زمین و زمان معین شد نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است غزل قصیدهی نابی که در ازل گفته است نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد ز درک خاک مقام فراتری دارد خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد درون خانه بهشت معطری دارد پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت برای وصف تو از عرش واژه بر میداشت 
چرا که روی زمین واژهی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیستو جای صحبت این شاعر زمینی نیست
خدا فراتر از این واژهها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلا آفریده تو را
که گرد چادر تو آسمان طواف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
کتاب زندگیات را مرور باید کرد
در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
درون خانهی تو نان فقر آجر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!

از آسمان نگاهت ستاره میخواهم
اگر اجازه دهی با اشاره میخواهمبه یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسمشکسته آمدهام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسمبه شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بدهبه افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بیقرار توایماگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایمفضای سینه پر از عشق بیکرانهی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانهی توستحمیدرضا برقعی
چه فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه فكر میكنی؟
جهان چو آبگینه شكسته ایست
كه سرو راست هم در او ؛شكسته مینمایدت؟
چنان نشسته كوه
در كمین این غروب تنگ
كه راه بسته می نمایدت؟
زمان بیكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
بسان رود كه در نشیب دره سر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
شکایت کجا بریم؟

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم نیست بوالعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم؟
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
سعدی
چیزی بگو غریبه
چیزی بگو غریبه از آن حال دیگرت
شعری بخوان ازآن دل ازخود جلوترت
ازاین و آن که پشت سرت حرف می زنند
از نارفیق که می زند از پشت خنجرت
از اینکه چشمهای تو را گل گرفته اند
تا گریه های تازه نباشند بسترت
با اینهمه شنیده ام این چهارشنبه ها
خیس است حال چشم تو و حال دفترت
در آسمان سرخ غزل سیب دیگری است
می کوبد آسمان و زمین مشت بردرت
شاعر اگر دوباره شدی آفرین به عشق
عاشق اگر دوباره شدی خاک بر سرت
قولت که قول نیست ولی قول میدهی؟
این سیب ، این غزل ، بشود بار آخرت؟
دکترقلی زاده






