تبلیغات
پریشان

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

راز این بوی مستی آمیز...



دوش آن رشته های یاس که بود

خفته بر سینه ی دل انگیزت

راست گفتی که آرزوی من است

که چنان گشته گردن آویزت



با چه لبخندهای ناز آلود

با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز

باز کردی ز گردن و دادی

به من آن یاس های عطر آمیز



بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش

دلم از دست رفت و مست شدم

آن چنانش به شوق بوییدم

که به بوی خوشش ز دست شدم



دوش تا وقت ِ بامداد مرا

گل ِ تو در کنار ِ بالین بود

در بر ِ من بخفت و عطر افشاند

بسترم تا به صبح مشکین بود



به شگفت آمدم که این همه بوی

ز گلی این چنین عجب باشد

حیرتم زد که راز ِ این گل چیست

که چنینم از آن طرب باشد



آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز !

راز ِ این بوی مستی آمیزت

کاندر آن رشته بود پیچیده

تاری از گیسوی دلاویزت




هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: شعر، ه.ا.سایه،
برچسب ها:هوشنگ ابتهاج، یاس، سایه، شورانگیز،
+ نوشته شده در یکشنبه 9 آذر 1393ساعت 14:19 توسط س م نظرات()

دست و علم و مشک




ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار


برخیز چه پیشامده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار



فاضل نظری




طبقه بندی: شعر، فاضل نظری،
برچسب ها:فاضل نظری، علم، مشک، عباس، حسین، تاسوعا،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 آبان 1393ساعت 12:07 توسط س م نظرات()

من از خودم سیرم...




من آسمان پر از ابرهای دلگیرم


اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم



من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم


که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم



من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع


به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم



به دام زلف بلندت دچار و سردرگم


مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم



درخت سوخته ای در کنار رودم من


اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم




فاضل نظری





طبقه بندی: شعر، فاضل نظری،
برچسب ها:اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم، فاضل نظری، من آسمان پر از ابرهای دلگیرم، شمع،
+ نوشته شده در جمعه 2 آبان 1393ساعت 23:50 توسط س م نظرات()

نقش دل انگیز خدا...




ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی


حیف باشد مه من کاینهمه از مهر جدایی


گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی



«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی


عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»

 



مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم


وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم


نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم



«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم


باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

 



تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه


مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه


پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه



« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه


ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»

 


تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت


عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت


سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت



«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت


همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

 



درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان


کس  درین شهر ندارد سر تیمار غریبان


نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان



«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان


این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

 



گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان


چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن


ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان



«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان


که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

 



هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم


همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم


لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم



«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم


چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

 



چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن


دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن


نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن



«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن


تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»

 



سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان


که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان


بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان



«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان


پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»

 



نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند


دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند


جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند



«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند


تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»

 



نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد


نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد


شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد



«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد


که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»




شهریار






طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:شهریار، سعدی، من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی، ی که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی،
+ نوشته شده در جمعه 31 مرداد 1393ساعت 21:26 توسط س م نظرات()

امید عفو...


دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست


دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست


چندان گریستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست


هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست


بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست


عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست


حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

 


حافظ




طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دارم امید عاطفتی از جناب دوست، زلف، کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست، پریشان، دلکش،
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر 1393ساعت 17:05 توسط س م نظرات()

طاقت انتظار...


نه دسترسی به یار دارم

نه طاقت انتظار دارم


هر جور که از تو بر من آید

از گردش روزگار دارم


در دل غم تو کنم خزینه

گر یک دل و گر هزار دارم


این خسته دلم چو موی باریک

از زلف تو یادگار دارم


من کانده تو کشیده باشم

اندوه زمانه خوار دارم


در آب دو دیده از تو غرقم

و امید لب و کنار دارم


دل بردی و تن زدی همین بود

من با تو بسی شمار دارم


دشنام همی‌دهی به سعدی

من با دو لب تو کار دارم





سعدی



















طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:سعدی، نه طاقت انتظار دارم، نیمه شعبان،
+ نوشته شده در جمعه 23 خرداد 1393ساعت 20:09 توسط س م نظرات()

ما خویش ندانستیم...



از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم



نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم



آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟


هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟



تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ،


کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم



دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست


امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم



دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را


تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم



ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب


گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم.



من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته


امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم




حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:حسین منزوی، از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم، امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم،
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393ساعت 20:07 توسط س م نظرات()

از بردگی مقام بلالی گرفته اند



بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست


باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست



سوگند می خورم به مرام پرندگان


در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست



با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما


وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست



در کارگاه رنگرزان دیار ما


رنگی برای پوشش آتار ننگ نیست



از بردگی مقام بلالی گرفته اند


در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست



دارد بهار می گذرد با شتاب عمر


فکری کنید... فرصت پلکی درنگ نیست



وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را


فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست



تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد


هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست




محمد سلمانی





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها:بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست، در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست، محمد سلمانی، هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اردیبهشت 1393ساعت 08:00 توسط س م نظرات()

مرا یک شب تحمل کن...



تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب


بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب


 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه


چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب


 

تماشایی است پیچ و تاب آتش، وه خوشا بر من


که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


 

مرا یک شب تحمل کن، که تا باور کنی جانا


چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو


که این یخ کرده را، ازبی کسی، هااا...می کنم هرشب


 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب


حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب


 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها


چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟!


که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب



محمدعلی بهمنی

 






طبقه بندی: محمد علی بهمنی، شعر،
برچسب ها:تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب، شجریان، همایون، چه آتشها، محمدعلی بهمنی، بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب،
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393ساعت 12:24 توسط س م نظرات()

از نور چشم من چه خبر؟




نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟


همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟



تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری


از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟



به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کار


برای تیشه زن خسته - کوهکن- چه خبر؟



پرندگان پر و بالتان نبسته هنوز!


از آن سوی قفس، از باغ ، از چمن چه خبر؟



به گوشه ی افق آویخت چشم منتظرم


که از سهیل چه پیغام و از یمن چه خبر؟



نشسته در رهت ای صبح چشم شب زده ام


طلایه دار ! زخورشید شب شکن چه خبر؟



بشارتی به من از از کاروان بیار ای عشق


همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟



به بوی عطر سر زلف او دلم خون شد


صبا کجاست؟ از آن نافه ی ختن چه خبر؟



جدا از آن بر و آن دوش، سردی ای آغوش


از آن بلور گدازان به نام تن چه خبر؟



برای من پس از او هیچ زن کمال نداشت


نسیم وسوسه از آن تمام زن چه خبر؟



حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:نسیم خوش خبر از نور چشم من چه خبر، بوی پیرهن، صبا، حسین منزوی، چه خبر، کوهکن، قفس،
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین 1393ساعت 10:01 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 33 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]