تبلیغات
پریشان

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

امید عفو...


دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست


دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست


چندان گریستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست


هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست


بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست


عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست


حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

 


حافظ




طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دارم امید عاطفتی از جناب دوست، زلف، کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست، پریشان، دلکش،
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر 1393ساعت 18:05 توسط س م نظرات()

طاقت انتظار...


نه دسترسی به یار دارم

نه طاقت انتظار دارم


هر جور که از تو بر من آید

از گردش روزگار دارم


در دل غم تو کنم خزینه

گر یک دل و گر هزار دارم


این خسته دلم چو موی باریک

از زلف تو یادگار دارم


من کانده تو کشیده باشم

اندوه زمانه خوار دارم


در آب دو دیده از تو غرقم

و امید لب و کنار دارم


دل بردی و تن زدی همین بود

من با تو بسی شمار دارم


دشنام همی‌دهی به سعدی

من با دو لب تو کار دارم





سعدی



















طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:سعدی، نه طاقت انتظار دارم، نیمه شعبان،
+ نوشته شده در جمعه 23 خرداد 1393ساعت 21:09 توسط س م نظرات()

ما خویش ندانستیم...



از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم



نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم



آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟


هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟



تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ،


کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم



دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست


امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم



دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را


تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم



ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب


گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم.



من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته


امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم




حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:حسین منزوی، از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم، امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم،
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393ساعت 21:07 توسط س م نظرات()

از بردگی مقام بلالی گرفته اند



بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست


باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست



سوگند می خورم به مرام پرندگان


در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست



با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما


وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست



در کارگاه رنگرزان دیار ما


رنگی برای پوشش آتار ننگ نیست



از بردگی مقام بلالی گرفته اند


در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست



دارد بهار می گذرد با شتاب عمر


فکری کنید... فرصت پلکی درنگ نیست



وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را


فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست



تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد


هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست




محمد سلمانی





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها:بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست، در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست، محمد سلمانی، هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اردیبهشت 1393ساعت 09:00 توسط س م نظرات()

مرا یک شب تحمل کن...



تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب


بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب


 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه


چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب


 

تماشایی است پیچ و تاب آتش، وه خوشا بر من


که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


 

مرا یک شب تحمل کن، که تا باور کنی جانا


چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو


که این یخ کرده را، ازبی کسی، هااا...می کنم هرشب


 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب


حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب


 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها


چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟!


که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب



محمدعلی بهمنی

 






طبقه بندی: محمد علی بهمنی، شعر،
برچسب ها:تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب، شجریان، همایون، چه آتشها، محمدعلی بهمنی، بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب،
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393ساعت 13:24 توسط س م نظرات()

از نور چشم من چه خبر؟




نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟


همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟



تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری


از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟



به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کار


برای تیشه زن خسته - کوهکن- چه خبر؟



پرندگان پر و بالتان نبسته هنوز!


از آن سوی قفس، از باغ ، از چمن چه خبر؟



به گوشه ی افق آویخت چشم منتظرم


که از سهیل چه پیغام و از یمن چه خبر؟



نشسته در رهت ای صبح چشم شب زده ام


طلایه دار ! زخورشید شب شکن چه خبر؟



بشارتی به من از از کاروان بیار ای عشق


همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟



به بوی عطر سر زلف او دلم خون شد


صبا کجاست؟ از آن نافه ی ختن چه خبر؟



جدا از آن بر و آن دوش، سردی ای آغوش


از آن بلور گدازان به نام تن چه خبر؟



برای من پس از او هیچ زن کمال نداشت


نسیم وسوسه از آن تمام زن چه خبر؟



حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:نسیم خوش خبر از نور چشم من چه خبر، بوی پیرهن، صبا، حسین منزوی، چه خبر، کوهکن، قفس،
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین 1393ساعت 11:01 توسط س م نظرات()

امید من تویی



مرا هزار امید است و هر هزار تویی


شروع شادی و پایان انتظار تویی



بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت


چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی



دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند


در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی



شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است


ستاره ای که بخندد به شام تار تویی



جهانیان همه گر تشنگان خون منند


چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی



دلم صراحی لبریز آرزومندی است


مرا هزار امید است و هر هزار تویی



 

سیمین بهبهانی





طبقه بندی: شعر، سیمین بهبهانی،
+ نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین 1393ساعت 22:46 توسط س م نظرات()

پرستار دل من



من خراب می صد سالهء چشمان توام

کشتهء ناز سر زلف پریشان توام

تو پرستار دل عاشق و بیمارم باش

تا ببینی که به هر لحظه غزل خوان توام 


پریشان



ولادت حضرت زینب کبری و روز پرستار رو به همه تبریک میگم

این شعر فی البداهه تقدیم پرستار دل خودم که ازش دورم ولی بی اندازه دوسش دارم

روزت مبارک عزیز دلم




طبقه بندی: شعر، پریشان،
برچسب ها:پرستار، پریشان، حضرت زینب،
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392ساعت 15:30 توسط س م نظرات()

رها نمی‌کند ایام...


رها نمی‌کند ایام در کنار منش


که داد خود بستانم به بوسه از دهنش



همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق


بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش



ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف


که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش



غلام قامت آن لعبتم که بر قد او


بریده‌اند لطافت چو جامه بر بدنش



ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام


برفت رونق نسرین باغ و نسترنش



یکی به حکم نظر پای در گلستان نه


که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش



خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز


که برکند دل مرد مسافر از وطنش



عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل


صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش



شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار


بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش



در این روش که تویی گر به مرده برگذری


عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش



نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی


که بر جمال تو فتنه‌ست و خلق بر سخنش



سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:رها نمی‌کند ایام در کنار منش، بوسه، سعدی،
+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن 1392ساعت 20:19 توسط س م نظرات()

عاقل و فرزانه...



زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد


از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد



صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست


باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد



شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب


باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد



مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل


در پی آن آشنا از همه بیگانه شد



آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت


چهره خندان شمع آفت پروانه شد



گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت


قطره باران ما گوهر یک دانه شد



نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری


حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد



منزل حافظ کنون بارگه پادشاست


دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد




حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:حافظ، زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد، دل، صوفی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی 1392ساعت 13:56 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 33 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]