پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

باقی همه اوست

عشق آمد و شد چونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست


اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست  

   

ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:عشق، رگ، پوست، دوست، وجودم، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390ساعت 23:49 توسط س م نظرات()