تبلیغات
پریشان - چه فرخنده شبی

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

چه فرخنده شبی



دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند


بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند


چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند


بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند


من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند


هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند


این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند


همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند



حافظ





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، حافظ، شب قدر، مبارک، مستحق، نباتم، ظلمت،
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد 1391ساعت 00:49 توسط س م نظرات()