تبلیغات
پریشان - دگری نمی شناسم ...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

دگری نمی شناسم ...



خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی


تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی


بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی


دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی


تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی


چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی


سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی


من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی


تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی


در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی




سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی، تشنگان، شجریان، درخیال، سعدی، فقیه، صبح،
+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1391ساعت 17:39 توسط س م نظرات()