تبلیغات
پریشان - مرغ دریا

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

 قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

ه.الف.سایه





طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر،
برچسب ها:آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت، خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد، هوشنگ ابتهاج، ه.الف.سایه،
+ نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391ساعت 00:46 توسط هادی نظرات()