تبلیغات
پریشان - کشش لیلا ...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

کشش لیلا ...

 

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

رخ  شطرنج  نبرد  آنچه رخ  زیبا برد


تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سَمَک تا به سمایش  کشش لیلا برد


من به سرچشمۀ خورشید نه خود بردم راه

ذرّه ای بودم و مهر تو مرا بالا برد


من خَسی بی سروپایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد


جام صَهبا زکجا بود مگر دست که بود

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد


خَم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ، زمن نام ونشان یک جا برد


خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد


همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و زمن یغما برد


همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد  



علامه طباطبایی





طبقه بندی: شعر، علامه طباطبایی،
برچسب ها:مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد، مجنون، لیلی، علامه طباطبایی، ابروی، صَهبا، دریا،
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1391ساعت 13:00 توسط س م نظرات()