پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

شِکوه...




گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم

از حسِّ بیقرار خودم شکوه می کنم


عشقم گلِ بهار و خودم برگ فصل زرد

از عشقِ خنده دار خودم شکوه می کنم


گاهی چنان دلم به دلت بند می شود

کز مرگ اختیار خودم شکوه می کنم


صیادم و در دام خودم صید او شدم

آسیمه از شکار خودم شکوه می کنم


در بند مرا دید و به حالم نظر نکرد

اینست کز نگار خودم شکوه می کنم


چون طرقه روبروی تو آتش گرفته ام

می سوزم و ز کار خودم شکوه می کنم


در پیچ و تاب عشق پریشان و خسته ام

درمانده ام ، زیار خودم شکوه می کنم



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:گاهی، گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم، عشق، دام، بند، پریشان، شکوه،
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1391ساعت 23:02 توسط س م نظرات()