تبلیغات
پریشان - گمان کردم تویی...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

گمان کردم تویی...



ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی


ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...


چشم آهوها
هراسان شد، گمان کردم تویی


ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی


هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی


سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت


آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی


باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان


عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی


چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت


غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی


کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم


سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی



فاضل نظری




طبقه بندی: شعر، فاضل نظری،
برچسب ها:فاضل نظری، گمان کردم تویی، هراسان، عاشقی، زلف، گلستان، نیلوفر،
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن 1391ساعت 17:51 توسط س م نظرات()