تبلیغات
پریشان - گوشهء چشمت...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

گوشهء چشمت...


تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


نیست دیگر به خرابات،خرابی چون من

باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد


حالِ آن خسته چه باشد که طبیبش بزند

زخم و بر زخم،نمک پاشد و مرهم ببرد


آن که بر دامن احسان تو اش دسترسی ست

به دهان،خاکش اگر نام ز حاتم ببرد


زنگ چل ساله آیینه ما گر چه بسی ست

آتشی همدم ما کن که به یک دم ببرد


رنج عمری،همه هیچ است اگر وقت سفر

رخ نماید که مرا با دل خرّم ببرد


من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قدر

که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد


جان فدای دل دیوانه که هر شب بر ِتوست

کاش جاوید،بدان کوی،مرا هم ببرد


ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!

نیست غم،دوست اگر نام مرا کم ببرد



عماد خراسانی





طبقه بندی: عماد خراسانی، شعر،
برچسب ها:عماد خراسانی، تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد، سیل، زخم، دلارای، حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد، مرهم،
+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1391ساعت 19:10 توسط س م نظرات()