تبلیغات
پریشان - وصلهء دل...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

وصلهء دل...



مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد


نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد


تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد


نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد


مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصلهء دل دو سه بخیه کار دارد


دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد


غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد


گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد


دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد




شهریار





طبقه بندی: شعر، شهریار،
برچسب ها:مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد، شراب، ناامیدی، خمار، مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن، که هنوز وصلهء دل دو سه بخیه کار دارد، شهریار،
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1392ساعت 02:00 توسط س م نظرات()