تبلیغات
پریشان - من خود آن سیزدهم...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

من خود آن سیزدهم...


یار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم

تو شدی مادرو من با همه پیری پسرم


تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم


خون دل میخورم و چشم نظر‌بازم جام

جرمم اینست كه صاحبدل و صاحبنظرم


من كه با عشق نراندم به جوانی‌هوسی

هوس عشق و جوانی است به پیرانه‌سرم

 

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم 


عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید كه بی سیم و زرم

 

هنرم كاش گره بند زر و سیمم بود

كه ببازار تو كاری نگشود از هنرم


سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سیزدهم كز همه عالم‌بدرم

 

تا بدیوار و درش تازه كنم عهد قدیم

گاهی از كوچه معشوقه خود میگذرم


تو از آنِ دگری، رو كه مرا یاد تو بس

خود تو دانی كه من ازكان جهان‌دگرم

 

از شكار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم


خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چكنم لعلم و والا گهرم



شهریار



پ.ن:استاد شهریار این غزل رو در سیزده فروردین یکی از سالها در حالی که معشوق دوران جوانی خودشون رو در حال بازی با فرزندش میبینن فی البداهه گفتن

ایشون بدلیل عدم بضاعت مالی و نفوذ سیاسی خواستگار معشوق خود در رسیدن به ایشون ناکام موند





طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:یار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم، صاحبدل، سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر، من خود آن سیزدهم كز همه عالم‌بدرم، معشوقه، شهریار، سیزده بدر،
+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین 1392ساعت 13:44 توسط س م نظرات()