پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

صاحبدل...


ذرهٔ درد بر آن مایهٔ درمان بردن

به ز کوه حسناتست بمیزان بردن


ایستادن نفسی نزد مسیحا نفسی

به ز صد ساله نمازست بپایان بردن


یک طوافی بسر کوی ولی اللّهی

به ز صد حج قبولست بدیوان بردن


تا توانی اگر از غم دگران برهانی

به ز صد ناقه حمراء بقربان بردن


بردن غم ز دل خسته دلی در میزان

به ز صوم رمضانست بشعبان بردن


یکجو از دوش مدین دینی اگر برداری

به ز صد خرمن طاعات بدیان بردن


به ز آزادی صد بندهٔ فرمان بردار

حاجت مؤمن محتاج باحسان بردن


دست افتاده بگیری ز زمین برخیزد

به ز شبخیزی و شاباش ز یاران بردن


نفس خود را شکنی تا که اسیر تو شود

به زاشکستن کفار و اسیران بردن


خواهی ار جان بسلامت ببری تن در ره

خدمتش را ندهی تن نتوان جان بردن


سر تسلیم بنه هرچه بگوید بشنو

از خداوند اشارت ز تو فرمان بردن


دل بدست آر ز صاحبدل و جان از جانبخش

گل و تن را نتوان فیض بجانان بردن



فیض کاشانی





طبقه بندی: شعر، فیض کاشانی،
برچسب ها:نیمه شعبان، مهدی، امام زمان، فیض کاشانی، ذرهٔ درد بر آن مایهٔ درمان بردن، ولادت، ظهور،
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر 1392ساعت 15:55 توسط س م نظرات()