پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

گیسوان دراز...


شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد


گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه!

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!


خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد


یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریست

باش تا کار من و عقل به فردا بکشد


زخمی کینهء من! این تو و این سینهء من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد


حال با پای خودت سر به بیابان بگذار

پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد




فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:گیسوان، شب، یوسف، زلیخا، فاضل نظری، شب که اینقدر نباید به درازا بکشد، شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 00:00 توسط س م نظرات()