تبلیغات
پریشان - بوسه بده جان بستان...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

بوسه بده جان بستان...


روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطارِ رطب در رمضان مستحب است


روزِ ماهِ رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است


زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است


یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است


شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است


پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است


مُنعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است


گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است


عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است


گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودنِ چهره به خاکِ سرِ کویش سبب است



شاتر عباس قمی(صبوحی)





طبقه بندی: صبوحی، شعر،
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر 1392ساعت 04:34 توسط س م نظرات()