پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

رویای تو...




شب که دامن می نهد ، فکرم جوانی می کند

چشم زیبای تو با خوابم تبانی می کند


چشم در چشم تو مبهوت نگاهت می شوم

عشق تو در سینه ام آتش پرانی می کند


می رود رویای من در پیچ و تاب موی تو

بند بند مویت از من دلستانی می کند


گیسوان چون زَرَت آرام جانم می درد

در میانش عطر مریم مهربانی می کند


دل به شوق وصل تو از سینه ام بیرون شده

در وجود نازنینت زندگانی می کند


ماه من ، از شوق دیدارت همه اجزای من

شادمانی ، شادمانی ، شادمانی می کند


من پریشان توام ، ای مهربان ، دلدار من

وز پریشانی دلم شیرین زبانی می کند



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، فکرم جوانی می کند، گیسوان، مریم، شادمانی، مهربان، شیرین زبانی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1392ساعت 23:18 توسط س م نظرات()