تبلیغات
پریشان - مردان خدا...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

مردان خدا...


مردان خدا پرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند 

هر دست که دادند همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند 

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند 

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند 

جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند 

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند 

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند 

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند 

زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند 

چون خلق در آیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند 

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند 

مرغان نظرباز سبک سیر فروغی
از دامگه خاک بر افلاک پریدند 



فروغی بسطامی
 





طبقه بندی: شعر، فروغی بسطامی،
برچسب ها:مردان خدا پرده ی پندار دریدند، شهرام ناظری، کیخسرو ÷ور ناظری، گروه شمس، یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند،
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392ساعت 12:35 توسط س م نظرات()