پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

تمنای تو...




نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه 


که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه 


من محال است به دیدار تو قانع باشم 

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه 


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست 

سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه 


گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم 

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه 

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست 

میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه، فاضل نظری، من محال است به دیدار تو قانع باشم، دریا، خداوند، گله، دل،
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392ساعت 09:47 توسط س م نظرات()