تبلیغات
پریشان - ما خویش ندانستیم...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

ما خویش ندانستیم...



از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم



نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم



آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟


هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟



تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ،


کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم



دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست


امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم



دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را


تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم



ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب


گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم.



من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته


امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم




حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:حسین منزوی، از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم، امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم،
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393ساعت 21:07 توسط س م نظرات()