تبلیغات
پریشان - امید عفو...

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

امید عفو...


دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست


دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست


چندان گریستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست


هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست


بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست


عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست


حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

 


حافظ




طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دارم امید عاطفتی از جناب دوست، زلف، کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست، پریشان، دلکش،
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر 1393ساعت 18:05 توسط س م نظرات()