پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

راز این بوی مستی آمیز...



دوش آن رشته های یاس که بود

خفته بر سینه ی دل انگیزت

راست گفتی که آرزوی من است

که چنان گشته گردن آویزت



با چه لبخندهای ناز آلود

با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز

باز کردی ز گردن و دادی

به من آن یاس های عطر آمیز



بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش

دلم از دست رفت و مست شدم

آن چنانش به شوق بوییدم

که به بوی خوشش ز دست شدم



دوش تا وقت ِ بامداد مرا

گل ِ تو در کنار ِ بالین بود

در بر ِ من بخفت و عطر افشاند

بسترم تا به صبح مشکین بود



به شگفت آمدم که این همه بوی

ز گلی این چنین عجب باشد

حیرتم زد که راز ِ این گل چیست

که چنینم از آن طرب باشد



آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز !

راز ِ این بوی مستی آمیزت

کاندر آن رشته بود پیچیده

تاری از گیسوی دلاویزت




هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: شعر، ه.ا.سایه،
برچسب ها:هوشنگ ابتهاج، یاس، سایه، شورانگیز،
+ نوشته شده در یکشنبه 9 آذر 1393ساعت 14:19 توسط س م نظرات()