پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

دختر شهر شما



دختر شهر شما

زندانی دیار دور است


دختر شهر شما

از دلدادگان سرد و بی روح

که خود را عاشق می نامند

و دنیایی چوبی می سازند

بیزار است


دختر شهر شما

دلش دریای سرخ است

((بی گمان می شناسیدش))


دختر شهر شما

شهر دلتنگی ها

از این همه زشتی ها

که مردانی مست

زنانی خواب آلود

کودکانی سرخورده

در آغوش دارد 

دلتنگ است


دختر شهر شما

در این باد سرد طوفانی

کلماتش را گم کرده

و حرفایش را در دل خاموش کرده

حتی غم هایش را


دختر شهر دلتنگی ها

دگر شب و روز را نمی شناسد


اگر روز است

چرا آسمان آبی نیست؟

اگر شب است

چرا ستاره ای نیست؟


و این شهر دلتنگی ها

تا کی خاموش خواهد بود؟


و مردان مست

تا کی خواب خواهند بود؟


و زنان خواب آلود

تا کی از طلوع خورشید می هراسند؟


و کودکان 

تا کی وابسته این شهر تاریکند؟


و من

دختر شهر شما

شهر دلتنگی ها


تا کی در این شهر سرد پر اندوه

دوام خواهم آورد


نمی دانم 

شاید ...


شعر از : فاطمه زهرا(سارا) بی باک    56/4/24

برگرفته از کتاب : سهم قدیمی ما







طبقه بندی: سارا بی باک، شعر،
برچسب ها:دختر شهر شما، سهم قدیمی ما، فاطمه زهرا، سارا بی باک،
+ نوشته شده در جمعه 20 آبان 1390ساعت 22:36 توسط س م حتما نظر بدید()