پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

هست شب، آری شب

هست شب، یک شب دم کرده و خاک،

رنگ رخ باخته است

باد، نوباوه ابر، از بر کوه،

سوی من تاخته است



هست شب، همچو ورم کرده تنی،

گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی‌بیند اگر،

گمشده‌ای راهش را



با تنش گرم، بیابان دراز،

مرده را ماند

در گورش تنگ،

با دل سوخته من ماند



به تنم خسته که می‌سوزد،

از هیبت تب

هست شب، آری شب

هست شب، آری شب







طبقه بندی: شعر، نیما،
برچسب ها:هست شب، آری شب، رنگ رخ باخته است، نیما، یوشیج، علی اسفندیاری،
+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390ساعت 13:07 توسط س م نظرات()

مَهتاب






می تَراوَد مَهتاب


می درخشد شَب تاب،


نیست یک دَم شِکَنَد خواب به چشمِ کَس ولیک


غَمِ این خُفته ی چند


خواب در چشمِ تَرَم می شکند.


نگران با من اِستاده سَحَر


صبح می خواهد از من


کز مبارکْ دَمِ او آوَرَم این قومِ به جانْ باخته را بلکه خبر


در جگر لیکن خاری


از رَهِ این سفرم می شکند.


نازُک آرایِ تنِ ساقِ گُلی


که به جانَش کِشتم


و به جان دادمَش آب


ای دریغا! به بَرَم می شکند.


دست ها می سایم


تا دری بگشایم


بر عبث می پایم


که به دَر کَس آید


در و دیوار به هم ریخته شان


بر سَرَم می شکند.


می تراود مهتاب


می درخشد شب تاب؛


مانده پای آبله از راهِ دراز


بَر دَمِ دهکده مردی تنها


کوله بارش بر دوش


دستِ او بر دَر، می گوید با خود:


غمِ این خُفته ی چند


خواب در چشمِ تَرَم می شکند.



نیمایوشیج




طبقه بندی: نیما، شعر،
برچسب ها:مَهتاب، می تَراوَد مَهتاب، نیمایوشیج،
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1390ساعت 15:44 توسط س م نظرات()