تبلیغات
پریشان - مطالب پریشان

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

پرستار دل من



من خراب می صد سالهء چشمان توام

کشتهء ناز سر زلف پریشان توام

تو پرستار دل عاشق و بیمارم باش

تا ببینی که به هر لحظه غزل خوان توام 


پریشان



ولادت حضرت زینب کبری و روز پرستار رو به همه تبریک میگم

این شعر فی البداهه تقدیم پرستار دل خودم که ازش دورم ولی بی اندازه دوسش دارم

روزت مبارک عزیز دلم




طبقه بندی: شعر، پریشان،
برچسب ها:پرستار، پریشان، حضرت زینب،
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392ساعت 14:30 توسط س م نظرات()

رویای تو...




شب که دامن می نهد ، فکرم جوانی می کند

چشم زیبای تو با خوابم تبانی می کند


چشم در چشم تو مبهوت نگاهت می شوم

عشق تو در سینه ام آتش پرانی می کند


می رود رویای من در پیچ و تاب موی تو

بند بند مویت از من دلستانی می کند


گیسوان چون زَرَت آرام جانم می درد

در میانش عطر مریم مهربانی می کند


دل به شوق وصل تو از سینه ام بیرون شده

در وجود نازنینت زندگانی می کند


ماه من ، از شوق دیدارت همه اجزای من

شادمانی ، شادمانی ، شادمانی می کند


من پریشان توام ، ای مهربان ، دلدار من

وز پریشانی دلم شیرین زبانی می کند



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، فکرم جوانی می کند، گیسوان، مریم، شادمانی، مهربان، شیرین زبانی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1392ساعت 23:18 توسط س م نظرات()

شرح درد عشق...







دلی لرزید و دستی جابجا شد

نگاری پر زد و تیری رها شد


همین یک جمله شرح درد عشق است


که تیر عاشق مسکین خطا شد





************
************





ای نورِ شوقِ خلوتِ مردانِ شب زده

بنگر! ستاره جای تو بر من رَکَب زده

ای عشقِ من بیا که بدون تو داده ام

دستانِ سرد و خسته به دستانِ تب زده



************
************






برو ای دوست! به این عاشق خود رحم نکن

بیش از این مغز مرا ملعبهء وهم نکن

شاعر واهمه های شبِ بی ماه شدم

بر پریشانیِ ساز دل من رحم نکن!



پریشان







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، تیر عاشق، دلی لرزید و دستی جابجا شد، شرح درد عشق، خطا، تیر، عاشق،
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر 1392ساعت 11:31 توسط س م نظرات()

شِکوه...




گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم

از حسِّ بیقرار خودم شکوه می کنم


عشقم گلِ بهار و خودم برگ فصل زرد

از عشقِ خنده دار خودم شکوه می کنم


گاهی چنان دلم به دلت بند می شود

کز مرگ اختیار خودم شکوه می کنم


صیادم و در دام خودم صید او شدم

آسیمه از شکار خودم شکوه می کنم


در بند مرا دید و به حالم نظر نکرد

اینست کز نگار خودم شکوه می کنم


چون طرقه روبروی تو آتش گرفته ام

می سوزم و ز کار خودم شکوه می کنم


در پیچ و تاب عشق پریشان و خسته ام

درمانده ام ، زیار خودم شکوه می کنم



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:گاهی، گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم، عشق، دام، بند، پریشان، شکوه،
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1391ساعت 22:02 توسط س م نظرات()

دایره عشق


دیده بر غیر رخ دوست شِکُفتن نتوانم

کار عشق است ، بجز ذکر تو گفتن نتوانم


آتش عشق تو بر جان و دلم شعله چنان زد

که به دریای خِرَد شعله نهفتن نتوانم


مطربا پرده عشاق برای دگران زن

من همان نغمه سازم که شنفتن نتوانم


درد و صد درد که بی درد در این ورطه غریب است

حیف و صد حیف به تو خُرده گرفتن نتوانم


با همه پیچ و خم روی مَهَت اُنس گرفتم

باورم نیست کَزین دایره رفتن نتوانم


گرچه عشاق شکایت نکنند از غم گردون

منِ رنجورِ پریشان که نگفتن نتوانم

 

 

پریشان





طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، دیده بر غیر رخ دوست شکفتن نتوانم، رخ دوست، ذکر، رنجورِ، عشاق، آتش عشق،
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1391ساعت 14:47 توسط س م نظرات()

وصل رفیقان ...



خوشا پس از غم هجران و درد و رنجیدن

کنار نغمهء رود ، وصل دوستان دیدن


خوشا رها شدن از بند و رخت بربستن

مثال قاصدکان با نسیم رقصیدن


خوشا شکفتن یک بوسه از لبان سحر

بکام جان دو عاشق ، به حال خندیدن


دلم گرفته خدایا محبتی فرما

که دلسپرده حق را مباد رنجیدن


به بزم وصل رفیقان پیاله ام پر کن

که در جوار رفیقان رواست نوشیدن


بخوان ز حال پریشان مراد این دل را

به دست قادر لطفت دو شاخه گل چیدن



پریشان







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:خوشا پس از غم هجران و درد و رنجیدن، هادی، پریشان، چیدن، نوشیدن، دیدن، بربستن،
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1391ساعت 23:27 توسط س م نظرات()

عشق و پریشانی




همهء زندگی ام عشق و پریشانی شد

قصه کم گویم عزیز آنچه تو میدانی شد


روز و شب فکر هم آغوشی تو در سر من

آخر قصهء آغوش تو حیرانی شد


تشنه بودم طلب قطرهء آبی کردم

سهمم از موج خروشان تو ویرانی شد


گوشه ای از غم تو در قلم و کاغذ هست

باقی صحبت ما نکته پنهانی شد


خوش بحال همه عشاق پریشان احوال

لحظهء لذتشان عشق سلیمانی شد




پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:همه، زندگی، پریشانی، غصه، عشق، هم آغوشی، حیرانی،
+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391ساعت 01:19 توسط س م نظرات()

خبرت هست؟



یار گلچهره خبر از منِ عاشق داری؟

دانی از صبح به شب در غم تو مدهوشم؟

دانی از شوق وجودم هیچ کمتر نشده؟

ولی از بهر نرنجیدن تو خاموشم؟

 

خبرت هست که دل ساکن گیسوی تو شد؟

خبرت هست کمر چون خم ابروی تو شد؟

خبرت هست که از خود خبرم نیست دگر؟

از همان روز که دل گمشده در موی تو شد؟

 

خبرت هست که خنجر به دو چشمم زده ام؟

که قدمگاه رُخَت معبر هر کس نشود؟

خبرت هست که آشفته و بی بال و پرم؟

همچو سرکنده تَذَروی که به مَحبَس بشود؟

 

خبرت هست که هرشب من و غم در سفریم؟

او به من می رسد و من به دو گیسوی زَرَت؟

خبرت هست که آتش به وجودم زده ای؟

سوختم از عطش آن نگه پر شررت؟

 

خبرت هست که دل دادم و دل نستاندم؟

انتظارم به در خانهء دل از دو جهت؟

خبرت هست که آفاق همه حیرانند؟

کین چه مهروست؟ غزالین بدن و شیر صفت؟

 

این همه شکوه کنم هیچ جوابم ندهی

باید این درد دلم چاره ز جایی بکنم

گه به یک شعر پریشان زغمت ناله کنم

گه به امّید وصال تو دعایی بکنم



پریشان


اسفند ماه 1390







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:یار، گلچهره، خبر، منِ، عاشق، دانی، صبح، شب، غم، مدهوشم، شوق، وجودم، هیچ، کمتر، نشده، ولی، بهر، نرنجیدن، خاموشم، خبرت، هست، دل، ساکن، گیسوی، کمر، چون، خم، ابروی، خبرم، نیست، همان، موی، خنجر، چشمم، قدمگاه، رُخَت، معبر، آشفته، بال، پر، سرکنده، تزروی، محبس، هرشب، زَرَت، آتش، سوختم، عطش، شررت، انتظارم، خانهء، آفاق، حیرانند، مهروست، غزالین، بدن، شیر، صفت، شکوه، جوابم، درد، شعر، پریشان، زغمت، وصال، دعایی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت 01:52 توسط س م نظرات()

شب میلاد تو



شب میلاد تو و قصهء تنهایی من
خواهد از سینه درآید دل هرجایی من

یار دور از من و من دور ز یارم ، هیهات
کس ندارد خبر از شوق و شکیبایی من

گرچه خاموشم و بر لب زده ام مُهرِ سکوت
لفظِ شعرم زده فریاد به رسوایی من

هر کجا می نگرم
عکس رُخت میبینم
وای بر شیطنت عشق زلیخایی من

کیست آن کس که به درد دل من گوش کند
تا بگوشت برساند غم شیدایی من

طالعم نیست بجز قصه جانسوز فراق
تو چه دانی شررِ این دل دریایی من

هر شبم یاد تو در بستر من بیدار است
تا شود زمزمه اش نغمهء لالایی من

عاقبت عشق تو بر باد دهد جان و تنم
بنشین و
بنگر حال تماشایی من

گر گذارت به منِ زارِ پریشان افتاد
شاد کن با نِگهی سینهء غوغایی من



پریشان




طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:میلاد، قصه، تنهایی، هرجایی، دل، یار، هیهات، شوق، شکیبایی، خاموشم، لب، مُهرِ، سکوت، لفظ، فریاد، رسوایی، عکس، رُخت، شیطنت، سینه، درد، شیدایی، طالعم، جانسوز، فراق، شرر، دریایی، بستر، بیدار، زمزمه، نغمه، لالایی، عاقبت، عشق، باد، بنشین، بنگر، تماشایی، گذارت، پریشان، شاد، نِگهی، غوغایی،
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390ساعت 13:07 توسط س م نظرات()

گل رخِ بی خبر



همتِ زرد رخی ، خسته دلی ، بی پر و بال              

                                                    چهرهء حوروَشی ، نازگلی ، نقش خیال

عاشقی ساده دل و بیخود از این سیم اندام          

                                                    گل رخی سنگدل و بی خبر از شوقِ وصال


 

                                                                           پریشان





طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:همت، زرد رخ، خسته دل، بی پر و بال، چهره، حوروَش، عاشق، ساده دل، بیخود، سیم اندام، گل رخ، سنگدل، بی خب، شوقِ وصال، پریشان،
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390ساعت 14:22 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]