تبلیغات
پریشان - مطالب سهراب

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

دو قدم مانده به گل ...







"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسید سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست."



سهراب




طبقه بندی: شعر، سهراب،
برچسب ها:دو قدم مانده به گل، خانه دوست كجاست، سهراب، خواب خدا، نشانی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور 1391ساعت 03:09 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 16:25 توسط س م نظرات()

پنج وارونه



خواهر کوچکم از من پرسید:پنج وارونه چه معنا دارد؟ ...


من به او خندیدم,

گفت: روی دیوارو درختان دیدم,

بازهم خندیدم

گفت: دیروز خودم دیدم که مهران پسر همسایه

پنج وارونه به مینو می داد.

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید,

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعد ها وقتی سقف کوتاه دلت لرزید

بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...؟


سهراب سپهری



منبع:http://rika.persianblog.ir/





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:پنج وارونه، دلت، دل، عشق، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390ساعت 20:05 توسط س م نظرات()

ندای آغاز


کفش هایم کو


چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید

بالش من پر آواز پر چلچله ها ست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

دختر بالغ همسایه

پای کمیابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش هایم کو؟


سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:ندای آغاز، کفش هایم کو، سهراب سپهری،
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1390ساعت 02:59 توسط س م نظرات()

من چه سبزم امروز

دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد....

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه

دورها آوایی است كه مرا می خواند.


سهراب


 



طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:من چه سبزم امروز، سهراب، دشت هایی چه فراخ، در گلستانه،
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1390ساعت 02:34 توسط س م نظرات()