تبلیغات
پریشان - مطالب عارف قزوینی

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

افتخار آفاق

افتخار همه آفاقی و منظور منی

شمع جمع همه عشاق و به هر انجمنی

به سر زلفت پریشان تو دلهای پریش

همه خو کرده چو عارف به پریشان سخنی

ز چه رو شیشه دل می شکنی

تیشه بر ریشه جان از چه زنی

سیم اندام و ولی سنگدلی

سست پیمانی و پیمان شکنی

اگر درد من به درمان رسد چه می شد

شب هجر اگر به پایان رسد چه می شد

اگر بار دل به منزل رسد چه گردد

سر من اگر به سامان رسد چه می شد

ز غمت خون می گریم

بنگر چون می گریم

ز مژه دل می ریزد

ز جگر خون می آید

افتخار دل و جان می آید

یار بی پرده عیان می آید

 عارف قزوینی




طبقه بندی: شعر، عارف قزوینی،
برچسب ها:افتخار آفاق، فتخار همه آفاقی و منظور منی، پریشان، افتخار دل و جان می آید،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 18:21 توسط س م نظرات()

نمی دانم چه در پیمانه کردی

نمی دانم چه در پیمانه کردی جانم

تو لیلی وش مرا دیوانه کردی جانم

چه شد اندر دل، من جا گرفتی جانم

مکان در خانه ی ویرانه کردی جانم

ای تو تمنای من

ای یار زیبای من 

تویی لیلای من

مرا مجنون صفت 

دیوانه کردی

زدی از هر طرف آتش چو شمعم 

مرا بیچاره چون پروانه کردی جانم

پریشان روز عالم شد از آن روز

که بر زلف پریشان شانه کردی

ای یار سنگین دلم

ای لعبت خوشگلم

سرو پا در گلم

به فقیران نظر شاهانه کردی

جانم جانم دیوانه کردی

حبیب حبیب پروانه کردی

خدا خدا ویرانه کردی جانم

عارف قزوینی





طبقه بندی: عارف قزوینی، شعر،
برچسب ها:نمی دانم چه در پیمانه کردی جانم، عارف قزوینی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 18:13 توسط س م نظرات()

از خون جوانان وطن لاله دمیده

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد


از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران **

ما را نگذارند به یک خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران **

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی‌گرت از خاک وطن هست، به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از دست عدو ناله من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است **

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون ، وقت نبرد است **

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست
جز جام به کس، دست چو خیام ندادست **

دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگی ننگ به یک نام ندادست **

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ




طبقه بندی: شعر، عارف قزوینی،
برچسب ها:از خون جوانان وطن لاله دمیده، هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد، چه کج رفتاری ای چرخ، نه آیین داری ای چرخ، وطن، وکیلان، وزیران، ایران، عارف، خیام،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 18:05 توسط س م نظرات()