پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

ما . . . .

ماییم و شب،حکایت خاموشی

از ترس تب فرار و فراموشی

ماییم و همچو خواب نخوابیدن

شوری میان لذت بیهوشی

ازجا نخواستیم که برخیزیم

بی لحظه های ناب هماغوشی

فردا دوباره غصه انسان ها

جنگ و جدال و مرگ و سیه پوشی

ای کاش بازتاب شعور اینجا

می شد اسیر صحنه خودجوشی

تا نشکند حریم نخوابیدن

تا نگذرد حلاوت مدهوشی


محمدرضا نشائی مقدم 







طبقه بندی: شعر، محمد رضا نشائی مقدم،
برچسب ها:محمد، رضا، نشائی، مقدم، ماییم و شب،
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390ساعت 10:57 توسط س م نظرات()

حرام باد به من شعر بی سر و دهنم

به اتهام غزلواره دست چین تنم

چنان گمم که نخی در حریر پیرهنم

حرارتی است دراین شعر تا بگرداند

شعور طبع مرا در خزانه ی سخنم

خزان خزان همه تفسیر کهنه ی شعرم

کران کران همه دربند حله ی کهنم

حقیقتی است مرا ذکر شعر مجنون وار

شراره بند دلم نوبرانه ی وطنم

نیاز من همه گلچین حافظ و سعدی است

حرام باد به من شعر بی سر و دهنم.

بسا دیارکه آذین شده است سوی من و

سرای دار دلی از تبار یاسمنم

توآمدی که در این باغ نغمه پردازم

نمازصبح که من محو مرغ آن چمنم

مرا که بوی توام برده هوش، از سر شوق

سپاس دار حریم غزاله ی ختنم

غروب هر سخنم انتهای سبز غم است

ستاره چین صبور از سپهر خویشتنم

سپهر شب نکند یاد از من و هرگز

مباد هم نفس عندلیب هر زغنم.



محمد رضا نشائی مقدم




طبقه بندی: محمد رضا نشائی مقدم، شعر،
برچسب ها:حرام باد به من شعر بی سر و دهنم، محمد، رضا، نشائی مقدم، اتهام غزلواره،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390ساعت 23:54 توسط س م نظرات()