پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

خداوند بی نهایت است


خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان


اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارکشا می شود

یتیمان را پدر و مادر می شود

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

گم گشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را....

به شرط اعتقاد

به شرط پاکدلی

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشوئید قلبهایتان را ارز هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک

و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از هر ناجوانمردیها،ناراستی ها،نامردمی ها ....

چنین کنید تا بببینید خداوند چگونه

بر سفرهای شما با کاسه ایی خوراک و تکه ایی نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچهای خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود؟


ملا صدرا





طبقه بندی: ملا صدرا،
برچسب ها:ملا صدرا، خدا، زندگی، آواز، سفره، ابلیس، طهارت، عشق، عصا، شمشیر، طفل، ایمان، لا مکان و بی زمان،
+ نوشته شده در جمعه 16 دی 1390ساعت 11:17 توسط س م نظرات()