تبلیغات
پریشان - مطالب ابوسعید ابوالخیر

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

وا فریادا ز عشق ...


وا فریادا ز عشق ، وا فریادا             کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر دادِ منِ شکسته دادا ، دادا          ور نه من و عشق هر چه بادا بادا



وصل تو کجا و من مهجور کجا          دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی             پروانه کجا و آتش طور کجا



تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت      افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت     حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت



بگریختم از عشق تو ای سیمین تن      باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد               مانندهٔ خونیان رسن در گردن



ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:وا فریادا، عشق، کارم، طرفه، نگار، افتادا، داد، دادا، ابوسعید ابوالخیر، وصل، کجا، مهجور، دردانه، حوصله، سوختن، پروانه، آتش، طور، باکی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 00:16 توسط س م نظرات()

زمزمه ذکر تو



رفتم به کلیسای ترسا و یهود 

دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود

 با یاد وصال تو به بتخانه شدم
 
تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود 


ابوسعید ابوالخیر


با تشکر از دوست خوبم گلاب





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:کلیسای، ترسا، یهود، وصال، بتخانه، تسبیح، ذکر، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390ساعت 11:45 توسط س م نظرات()

باقی همه اوست

عشق آمد و شد چونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست


اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست  

   

ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:عشق، رگ، پوست، دوست، وجودم، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390ساعت 00:49 توسط س م نظرات()

آزار دل هیچ مسلمان مطلب



بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب         بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب


گر منزلت هر دو جهان میخواهی            آزار دل هیچ مسلمان مطلب


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:طاعت، بهشت، رضوان، مطلب، ‌خاتم، دین، ملک سلیمان، منزلت، دل، مسلمان،
+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 14:07 توسط س م نظرات()

بازآ



بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ                      گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست                    صد بار اگر توبه شکستی بازآ


ابوسعید ابوالخیر




طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:بازآ، کافر، گبر، بت‌پرست، توبه، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 13:07 توسط س م نظرات()

حال عالم

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:عالم، فرزانه، افسانه‌، کور، کر، دیوانه، عمر، برق، قطره، برف، تموز، سیل، زیرک، منزل، دانه، شیشه، سنگ، بیگانه، حق، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 01:26 توسط س م نظرات()