پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

مرا یک شب تحمل کن...



تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب


بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب


 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه


چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب


 

تماشایی است پیچ و تاب آتش، وه خوشا بر من


که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


 

مرا یک شب تحمل کن، که تا باور کنی جانا


چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو


که این یخ کرده را، ازبی کسی، هااا...می کنم هرشب


 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب


حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب


 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها


چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟!


که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب



محمدعلی بهمنی

 






طبقه بندی: محمد علی بهمنی، شعر،
برچسب ها:تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب، شجریان، همایون، چه آتشها، محمدعلی بهمنی، بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب،
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393ساعت 13:24 توسط س م نظرات()

نقاب...


خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی كند


عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی كند

ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت

عكسی شدم كه قاب قبولم نمی كند

این چندمین شب است كه بیدار مانده ام

آنگونه ام كه خواب قبولم نمی كند

بیتاب از تو گفتنم، آوخ كه قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی كند

گفتم كه با خیال دلی،خوش كنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی كند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی كند

 


محمد علی بهمنی






طبقه بندی: شعر، محمد علی بهمنی،
برچسب ها:محمد علی بهمنی، خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند، سیمرغ، عقاب، شیشه، سنگسار، نقاب،
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391ساعت 12:03 توسط س م نظرات()

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز



دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافی ست



قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو؟


گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافی ست



گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم


گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست



آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن


من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست



من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه


برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست



فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز


که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست



محمد علی بهمنی


با تشکر از دوست خوبم گلاب



طبقه بندی: محمد علی بهمنی، شعر،
برچسب ها:دلخوشم، غزلی، تازه، کافی ست، یقینم، قانعم، بنشینم، همزادیم، فاصله، آسمانی، خورشیدی، حال وهوایت، گهگاه، شعر، بچینم، شور انگیز، محمد علی بهمنی،
+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390ساعت 17:36 توسط س م نظرات()

باز به دنبال پریشانی ام



با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی
برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام



محمدعلی بهمنی
 



طبقه بندی: محمد علی بهمنی، شعر،
برچسب ها:بی سر و سامان، پریشانی، طاقت، فرسودگی، هیچ، ویران، دلخوش، گرمای، عطش، عشق، ماهی، برگشته، دریا، خوب ترین، حادثه، حرف بزن!، ابر، تشنه، صحبت، طولانی، پشیمانی، محمدعلی بهمنی،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390ساعت 22:27 توسط س م نظرات()

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!


اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر  من حقیقت  یک ماجرا کم است


تا این غزل شبیهِ غرل های من شود

چیزی شبیهِ عطرِ  حضور  شما کم است


گاهی تو را کنار  خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی  خواب ها کم است


خون  هر آن غزل که نگفتم ، به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


محمدعلی بهمنی  





طبقه بندی: شعر، محمد علی بهمنی،
برچسب ها:اینجا، هوا، نوشتن، دنیا، اکسیر، شعر، شعر تازه، کیمیا، سرشار، خیال، کفاف، حقیقت، غزل، عطر، احساس، خواب، خون، هنوز، بها، محمدعلی بهمنی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390ساعت 23:57 توسط س م نظرات()