پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

وای بر اسیر ...


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد


آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد


امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد


خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد


از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد


رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد


شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد


پرشور از حزین است امروزکوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد



حزین لاهیجی





طبقه بندی: حزین لاهیجی، شعر،
برچسب ها:اسیر، صیاد، داغ، لاله، خون، نشسته، صدای، تیشه، بیستون، شیرین، فرهاد، حلال، حسرت، رب، کمندت، رحم، زلفت، صد، حزین، مجنون، حزین لاهیجی،
+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند 1390ساعت 21:40 توسط س م نظرات()