تبلیغات
پریشان - مطالب عطار

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

بی دل و جان چون کنم؟



دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم

سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم


هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را

چون به دردم دائما مشغول درمان چون کنم


چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش

می‌تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم


عالمی در دست من، من همچو مویی در برش

قطره‌ای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم


در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده

وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم


چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال

پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم


در بن هر موی صد بت بیش می‌بینم عیان

در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم


نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی

در میان این و آن درمانده حیران چون کنم


چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید

بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم



عطار



شهادت مولای عشق و عرفان رو به همه تسلیت می گم





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:عطار، پریشان، حیران، دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم، درمان، طوفان،
+ نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391ساعت 15:32 توسط س م نظرات()

دل به گزاف لاف دلبر زد ...



عشق آمد و آتشی به دل در زد

تا دل به گزاف لاف دلبر زد


آسوده بدم نشسته در کنجی

کامد غم عشق و حلقه بر در زد


شاخ طربم ز بیخ و بن برکند

هر چیز که داشتم به هم بر زد


گفتند که سیم‌بر نگار است او

تا رویم از آرزوی او زر زد


طاوس رخش چو کرد یک جلوه

عقلم چو مگس دو دست بر سر زد


از چهرهٔ او دلم چو دریا شد

دریا دیدی که موج گوهر زد


عطار چو آتشین دل آمد زو

هر دم که زد از میان اخگر زد




عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:عشق، آتشی، دل، در، زد، گزاف، لاف، دلبر، آسوده، کنجی، نشسته، کامد، غم، حلقه، شاخ، طربم، بیخ، بن، چیز، داشتم، گفتند، سیم‌بر، نگار، رویم، آرزوی، زر، طاوس، رخش، جلوه، عقلم، مگس، سر، چهرهٔ، دیدی، گوهر، عطار، آتشین، اخگر، میان،
+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد 1391ساعت 08:26 توسط س م نظرات()

درمان چه طلب کنم؟


در عشق تو عقل سرنگون گشت

جان نیز خلاصهٔ جنون گشت


خود حال دلم چگونه گویم

کان کار به جان رسیده چون گشت


بر خاک درت به زاری زار

از بس که به خون بگشت خون گشت


خون دل ماست یا دل ماست

خونی که ز دیده‌ها برون گشت


درمان چه طلب کنم که عشقت

ما را سوی درد رهنمون گشت


آن مرغ که بود زیرکش نام

در دام بلای تو زبون گشت


لختی پر و بال زد به آخر

از پای فتاد و سرنگون گشت


تا دور شدم من از در تو

از ناله دلم چو ارغنون گشت


تا قوت عشق تو بدیدم

سرگشتگیم بسی فزون گشت


تا درد تو را خرید عطار

قد الفش بسان نون گشت


عطار که بود کشتهٔ تو

دریاب که کشته‌تر کنون گشت



عطار





طبقه بندی: عطار، شعر،
برچسب ها:عشق، عقل، سرنگون، گشت، جان، خلاصهٔ، جنون، خود، حال، چگونه، گویم، رسیده، چون، خاک، زاری، زار، بس، خون، بگشت، دل، خونی، دیده‌ها، برون، درمان، طلب، عشقت، سوی، رهنمون، درد، مرغ، زیرکش، بلای، دام، زبون، لختی، پر و بال، زد، آخر، پای، فتاد، دور، ناله، ارغنون، قوت، بدیدم، سرگشتگیم، فزون، عطار، الفش، بسان، کشتهٔ، دریاب، کشته‌تر، کنون،
+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391ساعت 22:42 توسط س م نظرات()

سرگردان کدام است؟


 

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است


نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است


میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است


به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است


مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است


برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

 

عطار




طبقه بندی: عطار، شعر،
برچسب ها:ره، میخانه، مسجد، کدام است، مسکین، حرام، گذارندم، رند، خمار، خام، میان، راهی، بجوئید، عزیزان، کدام، امامی، مست، خفته، نمی‌دانم، بت، کعبه، خرابات، امروز، حریفم، قاضی، ساقی، امام، عطار، خود، می‌شناسد، برو، سرور، کیست، سرگردان،
+ نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین 1391ساعت 14:25 توسط س م نظرات()

این محنت جان تا کی؟


جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی؟

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی؟


چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی؟


نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی؟


در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی؟


بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی؟


دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند؟

خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی؟


ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی؟


اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی؟


گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی؟


گر عاشق دلداری ور سوختهٔ یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی؟


گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی؟


عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی؟



عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:جانا، فراق، محنت، جان، تا کی، دل، غم، عشق، رسوای، جهان، چون، دلم، خون، بوی، وصال، سر، نامد، گه، آخر، پرده، برون، روی، خوبی، نهان، آرزوی، رویت، جانم دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان، جانم، نوحه، نعره‌زنان، بشکن، زلفت، گران، بند، پای، مسکین، مشتاقان، غیرت، تا چند، خوردن، خاموشی، دلشدگان، پیر، مناجاتی، میکده، بنشین، درباز، حرم، معنی، نخرند، دعوی، خرقه، آتش، زین، مدعیان، طالب، دلداری، کون، مکان، هست، برتر، عاشق، سوختهٔ، بی نام، نشان، نام و نشان، بارت، بکشم، بارکش، مردی، بانگ، فغان، عطار، عشقش، عمر، ابدی، گذران،
+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391ساعت 12:16 توسط س م نظرات()