تبلیغات
پریشان - مطالب عراقی

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

هجر یار ...



باز هجر یار دامانم گرفت

باز دست غم گریبانم گرفت


چنگ در دامان وصلش می‌زدم

هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت


جان ز تن از غصه بیرون خواست شد

محنت آمد، دامن جانم گرفت


در جهان یک دم نبودم شادمان

زان زمان کاندوه جانانم گرفت


آتش سوداش ناگه شعله زد

در دل غمگین حیرانم گرفت


تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من

هرچه کردم عاقبت آنم گرفت

 

عراقی




طبقه بندی: عراقی، شعر،
برچسب ها:هجر، باز، یار، دامانم، گرفت، دست، غم، گریبانم، چنگ، دامان، وصلش، می زدم، اندر، تاخت، جان، تن، غصه، بیرون، خواست، محنت، دامن، جانم، جهان، نبودم، شادمان، زمان، کاندوه، جانانم، آتش، سوداش، ناگه، شعله، زد، کردم، حال، عاقبت، آنم، عراقی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر 1391ساعت 14:16 توسط س م نظرات()

به کدام مذهب است این؟


ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی


همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی


مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی


درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی


سر برگ گل ندارم، ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی


به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟


به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی


در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی



عراقی





طبقه بندی: شعر، عراقی،
برچسب ها:دیده، خون، فشانم، غمت، شب، جدایی، چه کنم، هست، اینها، گل، باغ، آشنایی، همه، نهاده‌ام، سر، چو، سگان، آستانت، رقیب، نیاید، بهانهٔ، گدایی، مژه‌ها، چشم، یارم، نظر، چنان، نماید، میان، سنبلستان، چرد، آهوی، ختایی، گلستان، چشمم، همیشه، است، شاید، درآیی، برگ، ندارم، گلشن، شنیده‌ام، گلها، بوی، بی‌وفایی، مذهب، این، کدام، ملت، کشند، عاشقی، عاشقم، چرایی، طواف، کعبه، رفتم، حرم، ندادند، برون، درون، قمار، پاکباز، صومعه، رسیدم، زاهد، دیر، می‌زدم، یکی، درآ، عراقی، خاص، مایی،
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391ساعت 14:47 توسط س م نظرات()

نظری کن


بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟


نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی


گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟


بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی


همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی


پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی


جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی


گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی



عراقی





طبقه بندی: شعر، عراقی،
برچسب ها:خرامان، درم، بازآیی، گره، فروبستهٔ، بگشایی، نظری، جان، آمدم، دلتنگی، آیا، گذری، خیالی، شدم، تنهایی، بودی، گفته بودی، بیایم، چو، اینک، چرا، می‌نایی، سودای، بس، زلف، پختم، v، عاقبت، چون، ;hv، سودایی، عالم، می‌بینم، نیست، عجب، بینم، تویی، چشم، بینایی، پیش، ازین، دگری، گر، می‌گنجید، کنون، گنجایی، نظرم، هیچ، کسی، می‌ناید، روی، ننمایی، گفتی، لب، بدهم، عراقی، روزی، وقت، وعده، وفا، فرمایی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1391ساعت 11:00 توسط س م نظرات()