پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

دست و علم و مشک




ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار


برخیز چه پیشامده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار



فاضل نظری




طبقه بندی: شعر، فاضل نظری،
برچسب ها:فاضل نظری، علم، مشک، عباس، حسین، تاسوعا،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 آبان 1393ساعت 12:07 توسط س م نظرات()

من از خودم سیرم...




من آسمان پر از ابرهای دلگیرم


اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم



من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم


که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم



من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع


به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم



به دام زلف بلندت دچار و سردرگم


مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم



درخت سوخته ای در کنار رودم من


اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم




فاضل نظری





طبقه بندی: شعر، فاضل نظری،
برچسب ها:اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم، فاضل نظری، من آسمان پر از ابرهای دلگیرم، شمع،
+ نوشته شده در جمعه 2 آبان 1393ساعت 23:50 توسط س م نظرات()

تمنای تو...




نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه 


که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه 


من محال است به دیدار تو قانع باشم 

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه 


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست 

سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه 


گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم 

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه 

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست 

میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه، فاضل نظری، من محال است به دیدار تو قانع باشم، دریا، خداوند، گله، دل،
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392ساعت 08:47 توسط س م نظرات()

گیسوان دراز...


شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد


گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه!

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!


خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد


یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریست

باش تا کار من و عقل به فردا بکشد


زخمی کینهء من! این تو و این سینهء من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد


حال با پای خودت سر به بیابان بگذار

پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد




فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:گیسوان، شب، یوسف، زلیخا، فاضل نظری، شب که اینقدر نباید به درازا بکشد، شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 00:00 توسط س م نظرات()

می‌بینی که ...؟




بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که؟


باز تکرار به بار آمده، می‌بینی که؟


 

سبزی سجده‌ی ما را به لبی سرخ فروخت


عقل با عشق کنار آمده، می‌بینی که؟


 

آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده


چشم آهو به شکار آمده، می‌بینی که؟


 

«حمد» هم از لب سرخ تو شنیدن دارد


گل سرخی به مزار آمده می‌بینی که؟


 

غنچه‌ای مژده‌ی پژمردن خود را آورد


بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که ...؟

 




فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:عد یک سال بهار آمده، می‌بینی که، سبزی، آهو، حمد، فاضل نظری، پژمردن،
+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392ساعت 18:38 توسط س م نظرات()

گمان کردم تویی...



ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی


ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...


چشم آهوها
هراسان شد، گمان کردم تویی


ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی


هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی


سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت


آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی


باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان


عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی


چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت


غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی


کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم


سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی



فاضل نظری




طبقه بندی: شعر، فاضل نظری،
برچسب ها:فاضل نظری، گمان کردم تویی، هراسان، عاشقی، زلف، گلستان، نیلوفر،
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن 1391ساعت 16:51 توسط س م نظرات()

پیراهنی از نیزه و شمشیر ...



آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را


خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می برد سر بی بدنش را


پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را


زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را


آغوش گشاید به تسلای عزیزان

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را


خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را




فاضل نظری





طبقه بندی: شعر، فاضل نظری،
برچسب ها:آن کشته که بردند به یغما کفنش را، فاضل نظری، حسین، عاشورا، کربلا، امام، سیدالشهدا،
+ نوشته شده در جمعه 3 آذر 1391ساعت 22:28 توسط س م نظرات()

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید


توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست


پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست


زدست عشق به جز خیر بر نمی آید

وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست


درختها به من آموختند فاصله ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست


به روی آینه ی پر غبار من بنویس

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 


فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:راز، عشق، دشنام، آینه، فاضل نظری، باغ، هراس،
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1391ساعت 21:17 توسط س م نظرات()

بهانه



از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند


پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند


یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند


ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند


یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند



فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:چراغانی‌، کاج، صبح، یوسف، جشن، رحیم، فاضل نظری،
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1391ساعت 11:10 توسط س م نظرات()

شب خجالت من




به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در پی آه است


در آسمان خبری از ستاره من نیست


که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است


به جای سرزنش من به او نگاه کنید


دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است


شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!


کمین کنید که امشب سر بزنگاه است


شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار


شب خجالت من از لب تو در راه است


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:طعنه، گفت، روزگار، جانکاه، است، به، من، نفسم، آه، پی، آسمان، خبری، ستاره، بخت، بلند، عمر، کوتاه، جای، سرزنش، نگاه، دلیل، سر، هوا، بودن، زمین، شب، مشاهده، چشم، کمان، کمین، امشب، بزنگاه، شرار، شوق، تب، شرم، بوسه، خجالت، لب، راه،
+ نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1391ساعت 22:27 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]