پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

سر موی تو...



دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است

چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است


هر چه جز معشوق باشد پردهٔ بیگانگی است

بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است


غنچه را باد صبا از پوست می‌آرد برون

بی‌نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است


ماتم فرهاد کوه بیستون را سرمه داد

بی هم‌آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است


هر سر موی ترا با زندگی پیوندهاست

با چنین دلبستگی، از خود بریدن مشکل است


در جوانی توبه کن تا از ندامت برخوری

نیست چون دندان، لب خود را گزیدن مشکل است


تا نگردد جذبهٔ توفیق صائب دستگیر

از گل تعمیر، پای خود کشیدن مشکل است


 

 صائب تبریزی




طبقه بندی: صائب تبریزی، شعر،
برچسب ها:دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است، چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است، یوسف، صبا، فرهاد، بیستون، صائب تبریزی،
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند 1391ساعت 13:56 توسط س م نظرات()

ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم ...


بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم

ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم


زان روز که گردیده‌ام از خانه بدوشان

هر جا که روم معتکف خانهٔ خویشم


بی‌داغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس

از بال و پر خویش، پریخانهٔ خویشم


یک ذره دل سختم از اسلام نشد نرم

در کعبه همان ساکن بتخانهٔ خویشم


دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب

ویران شدهٔ همت مردانهٔ خویشم


آن زاهد خشکم که در ایام بهاران

در زیر گل از سبحهٔ صد دانهٔ خویشم


صائب شده‌ام بس که گرانبار علایق

بیرون نبرد بیخودی از خانهٔ خویشم



صائب تبریزی





طبقه بندی: صائب تبریزی، شعر،
برچسب ها:خویشم، ساقی، مطرب، میخانهٔ، بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم، صائب تبریزی، خضر،
+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391ساعت 20:54 توسط س م نظرات()