تبلیغات
پریشان - مطالب فروغی بسطامی

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

مردان خدا...


مردان خدا پرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند 

هر دست که دادند همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند 

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند 

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند 

جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند 

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند 

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند 

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند 

زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند 

چون خلق در آیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند 

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند 

مرغان نظرباز سبک سیر فروغی
از دامگه خاک بر افلاک پریدند 



فروغی بسطامی
 





طبقه بندی: شعر، فروغی بسطامی،
برچسب ها:مردان خدا پرده ی پندار دریدند، شهرام ناظری، کیخسرو ÷ور ناظری، گروه شمس، یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند،
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392ساعت 11:35 توسط س م نظرات()

دل به کار من خنده می‌کند...


هر که را که بخت، دیده می‌دهد، در رخ تو بیننده می‌کند

وان که می‌کند سیر صورتت، وصف آفریننده می‌کند


خوی ناخوشش می‌کشد مرا، روی مهوشش زنده می‌کند

یار نازنین هر چه می‌کند، جمله را خوشانده می‌کنند


هر گه از درش خیمه می‌کنم، جامه می‌درم، نعره می‌زنم

من به حال دل گریه می‌کنم، دل به کار من خنده می‌کند


هست مدتی کان شکر دهن، می‌دهد مرا ره در انجمن

من حکایت از رفته می‌کنم، او حدیث از آینده می‌کند


گر در این چمن من به بوی یار، زندگی کنم بس عجب مدار

کز شمیم خود باد نوبهار، خاک مرده را زنده می‌کند


چون به روی خود پرده می‌کشد، روز روشنم تیره می‌شود

چون به زلف خود شانه می‌زند، خاطرم پراکنده می‌کند


چون به بام حسن می‌زند علم، ماه را پس پرده می‌برد

چون به باغ ناز می‌نهد قدم، سرو را سرافکنده می‌کند


کاسهٔ تهی هر چه باقی است، پر کننده‌اش دست ساقی است

ما در این گمان کانچه می‌کند، آسمان گردنده می‌کند


گاه می‌دهد جام می به جم، گاه می‌زند پشت پا به غم

پیر می فروش از سر کرم، کارهای فرخنده می‌کند


جام باده چیست، کشتی نجات، باده خور کز اوست مایهٔ حیات

ورنه عاقبت سیل حادثات، خانهٔ تو برکنده می‌کند


گاهی آگهم، گاه بی‌خبر، گاه ایمنم، گاه در خطر

گاهم اختیار شاه تاجور، گاهم اضطرار بنده می‌کند


نو عروس بخت هر شب از دری، جلوه می‌دهد ماه انوری

وان چه می‌کند مشق دلبری، بهر خان بخشنده می‌کند


خازن ملک، گنج خوش دلی، نام او حسین، اسم وی علی

کز جبین اوست هر چه منجلی، آفتاب تابنده می‌کند


زان فروغی از شور آن پری، مشتهر شدم در سخنوری

کز فروغ خود مهر خاوری، ذره را فروزنده می‌کند



فروغی بسطامی





طبقه بندی: فروغی بسطامی، شعر،
برچسب ها:در رخ تو بیننده می‌کند، من به حال دل گریه می‌کنم، چون به زلف خود شانه می‌زند، خاطرم پراکنده می‌کند، فروغی بسطامی، تصنیف قدیمی، نور علی برومند،
+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت 1392ساعت 02:28 توسط س م نظرات()

نوروز همایون شد...


عید آمد و مرغان ره گل‌زار گرفتند

وز شاخه گل داد دل زار گرفتند


از رنگ چمن پردهٔ بزاز دریدند

وز بوی سمن طاقت عطار گرفتند


پیران کهن بر لب انهار نشستند

مستان جوان دامن کهسار گرفتند


زهاد ز کف رشتهٔ تسبیح فکندند

عباد ز سر دستهٔ دستار گرفتند


یک قوم قدم از سر سجاده کشیدند

یک جمع سراغ از در خمار گرفتند


یک زمره به شوخی لب معشوق گزیدند

یک فرقه به شادی می گلنار گرفتند


یک طایفه شکر ز لب دوست مزیدند

یک سلسله ساغر ز کف یار گرفتند


یک جرگه بی چشم سیه مست فتادند

یک حلقه خم طرهٔ طرار گرفتند


نوروز همایون شد و روز می گلگون

پیمانه‌کشان ساغر سرشار گرفتند


شیرین دهنی بوسه به من داد در این عید

کز شکر او قند به خروار گرفتند


میران و وزیران و مشیران و دلیران

دربارگه شاه جهان بار گرفتند


در پای سریر ملک مملکت آرا

بر کف شعرا دفتر اشعار گرفتند


خدام در دولت دارای گهربخش

بر سر طبق درهم و دینار گرفتند


ابنای جهان عیدی هر سالهٔ خود را

از شاه جوان بخت جهان‌دار گرفتند


اسکندر جمشیدسیر ناصردین شاه

کز ابر کفش گوهر شه وار گرفتند


فرخنده شد از فر شهی عید فروغی

کز وی همه شاهان سبق کار گرفتند




فروغی بسطامی






طبقه بندی: فروغی بسطامی، شعر،
برچسب ها:عید آمد و مرغان ره گل‌زار گرفتند، فروغی بسطامی، غزل نوروز، لب، 92، عید، یک جمع سراغ از در خمار گرفتند،
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند 1391ساعت 15:28 توسط س م نظرات()

دفتر من ...




تو مردمک چشم من مهجوری

زان با همه نزدیکی ات از من دوری


نی نی غلطم تو جان شیرین منی

زان با منی و ز چشم من مستوری








آشفته سخن چو زلف جانان خوش تر

چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر


مجموعهٔ عاشقان بود دفتر من

مجموعهٔ عاشقان پریشان خوش تر





 

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب

از نشئهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب


دانست که عاشقم ولی می‌پرسید

این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب

 



 

 فروغی بسطامی


با تشکر از دوست خوبم
مانی




طبقه بندی: فروغی بسطامی، شعر،
برچسب ها:زلف، پریشان، عاشقان، شراب، مهجوری، فروغی بسطامی، مستوری،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1391ساعت 10:00 توسط س م نظرات()