پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

امید من تویی



مرا هزار امید است و هر هزار تویی


شروع شادی و پایان انتظار تویی



بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت


چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی



دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند


در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی



شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است


ستاره ای که بخندد به شام تار تویی



جهانیان همه گر تشنگان خون منند


چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی



دلم صراحی لبریز آرزومندی است


مرا هزار امید است و هر هزار تویی



 

سیمین بهبهانی





طبقه بندی: شعر، سیمین بهبهانی،
+ نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین 1393ساعت 22:46 توسط س م نظرات()

تمنا می کنم...




گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم


گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


 

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در


گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


 

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا


گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


 

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام


گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


 

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند


گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

 


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم


گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 


گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو


گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 


سیمین بهبهانی





طبقه بندی: شعر، سیمین بهبهانی،
برچسب ها:سیمین بهبهانی،
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1392ساعت 12:47 توسط س م نظرات()

هوای گریه...



دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من


گر از قفس گریزم، كجا روم، كجا من؟



كجا روم؟ كه راهی به گلشنی ندانم


كه دیده برگشودم به كنج تنگنا، من



نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته کس به من دل


چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من



ز من هر آن‌كه او دور، چو دل به سینه نزدیك


به من هر آن‌كه نزدیك، ازو جدا، جدا، من!



نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی


كه تر كنم گلویی به یاد آشنا، من



ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟


كه گویدم به پاسخ كه زنده‌ام چرا من؟



ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری


دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من   




سیمین بهبهانی





طبقه بندی: سیمین بهبهانی، شعر،
برچسب ها:دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من، نه بسته‌ام به كس دل، سیمین بهبهانی، همایون شجریان، تصنیف هوای گریه، محمد جواد ضرابیان، نسیم وصل،
+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392ساعت 17:44 توسط س م نظرات()

بـــــاور نکــــــــردی ...



بر من گذشتی ، سر بر نکردی

از عشق گفتم ، با ور نکردی


دل را فکند م ارزان به پایت

سودای مهرش در سر نکردی


گفتم گلم را می بویی از لطف

حتی به قهرش پر پر نکردی !


دیدی سبویی پرنوش دارم

با تشنگی ها لب تر نکردی


خواندم به گو شت صد دفتر از عشق

سطری ، کلامی از بر نکردی


یادت به هر شعر منظور من بود

زین باغ پر گل منظر نکردی


هنگام مستی شورآفرین بود

لطفی که با ما دیگر نکردی


آ تش گرفتم چون  شاخ نارنج

گفتم : نظر کن  ! سر بر نکردی



سیمین بهبهانی





طبقه بندی: شعر، سیمین بهبهانی،
برچسب ها:سیمین بهبهانی، بر من گذشتی، سر بر نکردی از، عشق گفتم، با ور نکردی،
+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد 1392ساعت 13:21 توسط س م نظرات()