پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

ما خویش ندانستیم...



از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم



نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم



آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟


هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟



تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ،


کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم



دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست


امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم



دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را


تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم



ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب


گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم.



من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته


امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم




حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:حسین منزوی، از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم، امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم،
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393ساعت 21:07 توسط س م نظرات()

از نور چشم من چه خبر؟




نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟


همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟



تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری


از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟



به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کار


برای تیشه زن خسته - کوهکن- چه خبر؟



پرندگان پر و بالتان نبسته هنوز!


از آن سوی قفس، از باغ ، از چمن چه خبر؟



به گوشه ی افق آویخت چشم منتظرم


که از سهیل چه پیغام و از یمن چه خبر؟



نشسته در رهت ای صبح چشم شب زده ام


طلایه دار ! زخورشید شب شکن چه خبر؟



بشارتی به من از از کاروان بیار ای عشق


همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟



به بوی عطر سر زلف او دلم خون شد


صبا کجاست؟ از آن نافه ی ختن چه خبر؟



جدا از آن بر و آن دوش، سردی ای آغوش


از آن بلور گدازان به نام تن چه خبر؟



برای من پس از او هیچ زن کمال نداشت


نسیم وسوسه از آن تمام زن چه خبر؟



حسین منزوی





طبقه بندی: شعر، حسین منزوی،
برچسب ها:نسیم خوش خبر از نور چشم من چه خبر، بوی پیرهن، صبا، حسین منزوی، چه خبر، کوهکن، قفس،
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین 1393ساعت 11:01 توسط س م نظرات()