تبلیغات
پریشان - مطالب شهریار

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

نقش دل انگیز خدا...




ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی


حیف باشد مه من کاینهمه از مهر جدایی


گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی



«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی


عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»

 



مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم


وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم


نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم



«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم


باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

 



تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه


مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه


پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه



« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه


ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»

 


تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت


عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت


سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت



«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت


همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

 



درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان


کس  درین شهر ندارد سر تیمار غریبان


نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان



«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان


این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

 



گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان


چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن


ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان



«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان


که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

 



هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم


همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم


لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم



«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم


چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

 



چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن


دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن


نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن



«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن


تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»

 



سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان


که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان


بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان



«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان


پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»

 



نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند


دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند


جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند



«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند


تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»

 



نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد


نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد


شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد



«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد


که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»




شهریار






طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:شهریار، سعدی، من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی، ی که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی،
+ نوشته شده در جمعه 31 مرداد 1393ساعت 22:26 توسط س م نظرات()

بخت برگشتهء ما...



زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها

مستم از ساغر خون جگر آشامیها


بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکامیها


بخت برگشته ما خیره سری آغازید

تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها


دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت

ساختم این همه تا وارهم از خامیها


تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

گر نمردم من و این گوشه گمنامیها


نشود رام سر زلف دل آرامم دل

ای دل از کف ندهی دامن آرامیها


باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

خرم از عیش نشابورم و خیامیها


شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی

تا که نامت نبرد در افق نامیها



شهریار





طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها، الفت، ناکامیها، خیامیها، شهریار، اشک، عیش،
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت 1392ساعت 10:19 توسط س م نظرات()

وصلهء دل...



مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد


نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد


تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد


نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد


مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصلهء دل دو سه بخیه کار دارد


دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد


غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد


گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد


دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد




شهریار





طبقه بندی: شعر، شهریار،
برچسب ها:مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد، شراب، ناامیدی، خمار، مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن، که هنوز وصلهء دل دو سه بخیه کار دارد، شهریار،
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1392ساعت 03:00 توسط س م نظرات()

من خود آن سیزدهم...


یار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم

تو شدی مادرو من با همه پیری پسرم


تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم


خون دل میخورم و چشم نظر‌بازم جام

جرمم اینست كه صاحبدل و صاحبنظرم


من كه با عشق نراندم به جوانی‌هوسی

هوس عشق و جوانی است به پیرانه‌سرم

 

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم 


عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید كه بی سیم و زرم

 

هنرم كاش گره بند زر و سیمم بود

كه ببازار تو كاری نگشود از هنرم


سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سیزدهم كز همه عالم‌بدرم

 

تا بدیوار و درش تازه كنم عهد قدیم

گاهی از كوچه معشوقه خود میگذرم


تو از آنِ دگری، رو كه مرا یاد تو بس

خود تو دانی كه من ازكان جهان‌دگرم

 

از شكار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم


خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چكنم لعلم و والا گهرم



شهریار



پ.ن:استاد شهریار این غزل رو در سیزده فروردین یکی از سالها در حالی که معشوق دوران جوانی خودشون رو در حال بازی با فرزندش میبینن فی البداهه گفتن

ایشون بدلیل عدم بضاعت مالی و نفوذ سیاسی خواستگار معشوق خود در رسیدن به ایشون ناکام موند





طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:یار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم، صاحبدل، سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر، من خود آن سیزدهم كز همه عالم‌بدرم، معشوقه، شهریار، سیزده بدر،
+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین 1392ساعت 13:44 توسط س م نظرات()

به یاد زلف تو ...


تا کی در انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم


دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جان سوز بود شرح سیه روزگاریم


بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سرسازگاریم


شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم


طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه وحشی شکاریم


شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم



شهریار






طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:تا کی در انتظار گذاری به زاریم، ساز، جان سوز، شکار، شیر، وحشی، شهریار،
+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور 1391ساعت 22:24 توسط س م نظرات()

سوز نهانی ...


از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمندهء جوانی از این زندگانیم

 

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

 

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

 

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

 

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

 

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

 

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

 

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم


 
 
شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:زندگانی، گله، دارد، جوانیم، شرمنده، هوای، جوانی، زندگانیم، دارم، صحبت، یاران، رفته، را، یاری، ای، اجل، رسانیم، پروای، پنج، روز، جهان، عشق، داده، نوید، زندگی، جاودانیم، یوسفم، چاه، بیابان، غم، اسیر، مژده، کاروانیم، جرس، گوش، زمین، ناله، آشنا، نیست، طایر، شکسته، پر، آسمانیم، گیرم، دانه، دریغم، نداشتند، چون، همزبانیم، بی همزبانیم، لاله، بهار، داغ، گفتی، آتشم، بنشانی، ولی، برخاستی، آتش، نشانیم، شمعم، گریست، زار، بالین، شهریار، همدم، سوز،
+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1391ساعت 11:56 توسط س م نظرات()

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:علی، همای، رحمت، آیتی، خدا، سوا، فکندی، سایه، هما، دل، خداشناسی، رخ، شناختم، قسم، مگر، سحاب، بباری، دوزخ، شرار، سوزد، ماسوا، گدای، مسکین، خانه، نگین، پادشاهی، دهد، کرم، گدا، بجز، پسر، قاتل، اسیر، اکنون، پسری، ابوالعجائب، عالم، شهدای، کربلا، دوست، میان، پاکبازان، میتواند، وفا، توانمش، متحیرم، ملک، لافتی، چشم، فشانم، هله، غباری، توتیا، امید، برسد، خاک، پایت، پیامها، سپردم، سوز، صبا، قضای، گردان، دعای، مستمندان، بگردان، آفت، قضا، زنم، نای، نوای، شوق، لسان، خوشتر، بنوازد، نوا، شب، امیدم، صبحگاهی، آشنائی، آشنا، حق، بشنو، خوشست، شهریارا،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1391ساعت 18:10 توسط س م نظرات()

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم


باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم



شهریار





طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:وصل، عشق، آتشم، عاشق، نمی شوی، ببینی، می کشم، عقل، آب، بیچاره، ساخته، دیشب، سرم، بالش، وصال، باز، صبحست، سیل، صبح، اشک، شسته، بالشم، پروانه، شکایتی، شمع، عمریست، هوای، میسوزم، خوشم، خلقم، روی، بخندند، نیست، شاهد، شرار، محبت، غشم، باور، طعنه، طوفان، روزگار، زلف، مشوشم، سروی، دولت، آزادگی، کس، نیاورد، طبع، سرکشم، دارم، غمش، میگزد، غنچه، خامشم، شب، ماهتاب، بالین، بتاب، آفتاب، دلکش، ماه، پری، بنه، بنوازش، بشنوی، غزلهای، دلکشم، ساز، صبا، شبی، شهریار،
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391ساعت 18:09 توسط س م نظرات()

سوز دل

 

بزن که سوز دل من به ساز میگوئی

ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی

 

مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز

به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی

 

مگر حکایت پروانه میکنی با شمع

که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی

 

به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین

گهی ز شور و گه از شاهناز میگوئی

 

کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد

بزن که در دل این پرده راز میگوئی

 

به پای چشمه طبع من این بلند سرود

به سرفرازی آن سروناز میگوئی

 

به سر رسید شب و داستان به سر نرسید

مگر فسانه زلف دراز میگوئی

 

بسوی عرش الهی گشوده ام پر و بال

بزن که قصه راز و نیاز میگوئی

 

نوای ساز تو خواند ترانه توحید

حقیقتی به زبان مجاز میگوئی

 

ترانه غزل شهریار و ساز صباست

بزن که سوز دل من به ساز میگوئی

 

 

شهریار

 

این غزل در وصف استاد ابوالحسن صبا سروده شدست





طبقه بندی: شهریار، شعر، موسیقی،
برچسب ها:بزن، سوز دل، ساز، میگوئی، شنیدی، مگر، وزیدی، باد، زلف، یار، گوش دل، سخنی، دلنواز، حکایت، پروانه، میکنی، شمع، شرح، قصه، سوز، سوز و گداز، تیشه، به یاد، فرهاد، موکب، شیرین، گهی، شور، شاهناز، کنون، راز دل، حقیقتی، مجاز، نوای، ترانه، توحید، عرش الهی، گشوده ام، پر، بال، پر و بال، راز و نیاز، راز، نیاز، شب، داستان، فسانه، زلف دراز، چشمه، طبع، سرود، سرفرازی، سروناز، بزن که سوز دل من به ساز میگوئی، ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی، شهریار،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390ساعت 22:21 توسط س م نظرات()

یاران دغل


گــر مــن از عشــق غـزالی غــزلی ساخته ام


شیــوه ی تـــازه ای از مبتــذلـی ساخته ام

گـر چو چشمم به سپـیدی زده ام نقش سیـاه

چــون نگاهش غـزل بـی بــدلـی ساخته ام

گــر چــو زنبــور بـه نیــشم بنــوازنــد رواســت

کـز لب لعل تـو نـوشیــن عسلی ساخته ام

شکــوه در مــذهب درویـش حــرام است ولی

بـــا چـــه یـــاران دغــا و دغلــی ساخته ام

ادب از بــی ادب آمـــوز کـه لقمـــان گــویـــد :

از عمـل سـوخته عکس العملـی ساخته ام

می کنم چشم طمع می شکنم دست سوال

من که با جامعه ی کـور و شلی ساخته ام

چـه خروسـی تو که وقتـی نشـناسـی ور نـه

من به هر عـربده ای بی محـلی ساخته ام

در نمـی یابـی اگر ذوق ، نـه من در هــر بیـت

طـرفه مضمونی و ضرب المثلی ساخته ام

میــچرانـم بـه غــــزل چشــم غــــزالان وطـن

مــرتعـی سبـز بـه دامــان تلــی ساخته ام

مـن در ایـن کلـبـه ی تـاریـک بـه اشـراق ادب

آفتــابــم کــه بـــه بــرج حملــی ساخته ام

شهـریــــار از سخــن خـلــق نیــابــم خللــی

کـــه بنــای سخـن بـی خللــی ساخته ام




شهریار







طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:یاران دغل، شهریار، لقمـــان، درویـش، غــــزل،
+ نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390ساعت 21:14 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]