پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

لذت یک لحظه مادر داشتن...


تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن


در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن


روز ، در انواع نعمتها و ناز

شب ، بتی چون ماه در بر داشتن


صبح ،از بام جهان چون آفتاب

روح گیتی را منور داشتن


شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک و اختر داشتن


چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن


حشمت و جاه سلیمان یافتن

شوکت و فرّ سکندر داشتن


تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخّر داشتن


بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

لذت یک لحظه مادر داشتن    



فریدون مشیری


                                                                                       



خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است.  دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.  دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه،

      این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                                            فاطمه، فاطمه است.

                                                                          دکتر علی شریعتی





طبقه بندی: دکتر شریعتی، فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:تاج از فرق فلک برداشتن، فریدون مشیری، مادر، فاطمه، دکتر علی شریعتی، دیدم فاطمه نیست.، روز مادر،
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392ساعت 12:04 توسط س م نظرات()

آه ، باران




ریشه در اعماق اقیانوس دارد -  شاید - 

                    این گیسو پریشان كرده

                                       بید وحشی باران .

یا ، نه ، دریایی است گویی ، واژگونه ، بر فراز شهر ،

                                                 شهر سوگواران .

 

 

هر زمانی كه فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش :

رنگ  این شب های وحشت را

                                   تواند شست آیا از دل یاران ؟

 

 

چشم ها و چشمه ها خشك اند .

روشنی ها محو در تاریكی دلتنگ ،

همچنان كه نام ها در ننگ !

 

 

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد .

آه ، باران ،

ای امید جان بیداران !

بر پلیدی ها - كه ما عمری است در گرداب آن غرقیم -

                                         آیا‌، چیره خواهی شد ؟



فریدون مشیری


منبع:
http://www.fereydoonmoshiri.org/



طبقه بندی: شعر، فریدون مشیری،
برچسب ها:آه، باران، شجریان، واژگونه، شهر، اقیانوس، اعماق،
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1391ساعت 22:33 توسط س م نظرات()

تو کیستی؟؟



تو کیستی،که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شیرین نگاه، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

کدام نشإه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

همه ی وجودم تو مهر است و جان محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

 

فریدون مشیری





طبقه بندی: فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:تو کیستی؟، فریدون مشیری، که من اینگونه بی تو بی تابم؟، من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه، چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است،
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان 1391ساعت 13:54 توسط هادی نظرات()

جامِ تهی



پر کن پیاله را

کین جام آتشین

دیری ست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها -که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!


من، با سمند سرکش و جادویی شراب،

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستارۀ اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا،

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد،

   
هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

   

در راه زندگی،

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!


پر کن پیاله را ...


فریدون مشیری





طبقه بندی: فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:جامِ تهی، پر کن پیاله را، پیاله، جام آتشین، دریای آتش، گرداب، سمند، جادویی، شراب، عقاب عشق، سراب، فریدون مشیری،
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390ساعت 22:53 توسط س م نظرات()

کبوتر و آسمان

بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید كه بیش از این نپسندی به كار عشق

آزار این رمیده ی سر در كمند را



بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست



دلتنگم، آنچنان كه اگر بینمت به كام

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شاید كه جاودانه بمانی كنار من

ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت



تو آسمان آبی آرامو روشنی 

من چون كبوتری كه پرم در هوای تو

یك شب ستاره های تو را دانه چین كنم

با اشك شرم خویش بریزم به پای تو



بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب


فریدون مشیری





طبقه بندی: فریدون مشیری، موسیقی،
برچسب ها:خورشید آرزو، بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی، کبوتر و آسمان، فریدون مشیری،
+ نوشته شده در جمعه 9 دی 1390ساعت 00:28 توسط س م نظرات()

دیوانه

 یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

 در آن هنگامه جان خویش را سوخت

 همه خکسترش را باد می برد

  وجودش را جهان از یاد می برد

 تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

 من آن دیوانه مرد آتش افروز

 من آن دیوانه آتش پرستم

 در این آتش خوشم تا زنده هستم 

 بزن آتش به عود استخوانم

 که بوی عشق برخیزد ز جانم

 خوشم با این چنین دیوانگی ها

 که می خندم به آن فرزانگی

 به غیر از مردن و از یاد رفتن

 غباری گشتن و بر باد رفتن

  در این عالم سرانجامی نداریم

  چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

 لهیبی همچو آه تیره روزان

 بساز ای عشق و جانم را بسوزان

 بیا آتش بزن خکسترم کن

 مسم در بوته هستیی زرم کن


فریدون مشیری





طبقه بندی: فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:دیوانه، فریدون مشیری، یکی دیوانه ای آتش بر افروخت،
+ نوشته شده در جمعه 9 دی 1390ساعت 00:08 توسط س م نظرات()

آدمیت مرد

از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است

من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...

فریدون مشیری




طبقه بندی: شعر، فریدون مشیری،
برچسب ها:آدمیت مرد، قابیل، هابیل، از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداخت، از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
+ نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1390ساعت 19:35 توسط س م نظرات()

خفقان

مشت می‌کوبم بر در

پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز

بگذارید هواری بزنم،


آی!

با شما هستم!

این درها را بازکنید!

من به دنبال فضایی می‌گردم،

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرایی


که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!


می‌خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد.



من هوارم را سر خواهم داد،

چاره درد مرا باید این داد کند.

از شما خفتهء چند،

چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟


فریدون مشیری






طبقه بندی: فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:خفقان، مشت می‌کوبم بر در، فریاد،
+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390ساعت 18:30 توسط س م نظرات()

کوچه


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


فریدون مشیری




ادامه مطلب



طبقه بندی: فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:کوچه، فریدون مشیری، بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1390ساعت 22:04 توسط س م نظرات()

قصه شیرین



مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز میل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد ‌آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد 
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد


فریدون مشیری



ادامه شعر



طبقه بندی: فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:قصه شیرین، فریدون مشیری، مهرورزان زمانهای کهن،
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390ساعت 23:48 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]