پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

طاقت انتظار...


نه دسترسی به یار دارم

نه طاقت انتظار دارم


هر جور که از تو بر من آید

از گردش روزگار دارم


در دل غم تو کنم خزینه

گر یک دل و گر هزار دارم


این خسته دلم چو موی باریک

از زلف تو یادگار دارم


من کانده تو کشیده باشم

اندوه زمانه خوار دارم


در آب دو دیده از تو غرقم

و امید لب و کنار دارم


دل بردی و تن زدی همین بود

من با تو بسی شمار دارم


دشنام همی‌دهی به سعدی

من با دو لب تو کار دارم





سعدی



















طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:سعدی، نه طاقت انتظار دارم، نیمه شعبان،
+ نوشته شده در جمعه 23 خرداد 1393ساعت 21:09 توسط س م نظرات()

رها نمی‌کند ایام...


رها نمی‌کند ایام در کنار منش


که داد خود بستانم به بوسه از دهنش



همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق


بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش



ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف


که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش



غلام قامت آن لعبتم که بر قد او


بریده‌اند لطافت چو جامه بر بدنش



ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام


برفت رونق نسرین باغ و نسترنش



یکی به حکم نظر پای در گلستان نه


که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش



خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز


که برکند دل مرد مسافر از وطنش



عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل


صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش



شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار


بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش



در این روش که تویی گر به مرده برگذری


عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش



نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی


که بر جمال تو فتنه‌ست و خلق بر سخنش



سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:رها نمی‌کند ایام در کنار منش، بوسه، سعدی،
+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن 1392ساعت 19:19 توسط س م نظرات()

شب فراق...



شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است


گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است


پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است


قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است


که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است


بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست


خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است


عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است


اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است


فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است


ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است


سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:شب فراق که داند که تا سحر چند است، بوستان، زندان عشق، سوگند، خداوند، فراق، سعدی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند 1391ساعت 09:11 توسط س م نظرات()

دگری نمی شناسم ...



خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی


تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی


بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی


دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی


تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی


چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی


سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی


من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی


تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی


در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی




سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی، تشنگان، شجریان، درخیال، سعدی، فقیه، صبح،
+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1391ساعت 18:39 توسط س م نظرات()

غم با یار گفتن غم نباشد



تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد


من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد


عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد


مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد


من اول روز دانستم که این عهد

که با من می‌کنی محکم نباشد


که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد


مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد


بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد


نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد


نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد


حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدعی محرم نباشد

 




طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:سعدی، غم، نادیدن، پری، بخل، خیلت، نباشد،
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد 1391ساعت 10:31 توسط س م نظرات()

گر تو اشارت کنی ...



بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

پیر نگردد که در بهشت برینست


دیگر از آن جانبم نماز نباشد

گر تو اشارت کنی که قبله چنینست


آینه‌ای پیش آفتاب نهادست

بر در آن خیمه یا شعاع جبینست


گر همه عالم ز لوح فکر بشویند

عشق نخواهد شدن که نقش نگینست


گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست

گوشه چشمت بلای گوشه نشینست


تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم

گر نفسی می‌زنیم بازپسینست


حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت

بانگ برآمد که غارت دل و دینست


سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب

روی تو بینم که ملک روی زمینست


عاشق صادق به زخم دوست نمیرد

زهر مذابم بده که ماء معینست


سعدی از این پس که راه پیش تو دانست

گر ره دیگر رود ضلال مبینست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:بخت، جوان، دارد، قرینست، پیر، نگردد، بهشت، برینست، دیگر، جانبم، نماز، نباشد، اشارت، کنی، قبله، چنینست، آینه‌ای، پیش، آفتاب، نهادست، خیمه، شعاع، جبینست، همه، لوح، عالم، بشویند، عشق، نخواهد، نقش، نگینست، گوشه، گرفتم، خلق، فایده‌ای، نیست، چشمت، نشینست، صبوریم، می‌زنیم، بازپسینست، طبل، فروکوفت، بانگ، غارت، دینست، سیم، زرم، مباش، دنیی، اسباب، بینم، زمینست، ملک، عاشق، صادق، دوست، مذابم، زهر، معینست، سعدی، مبینست، ضلال،
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 00:10 توسط س م نظرات()

دست به جان نمی‌رسد ...


دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش


قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

گرد در امید تو چند به سر دوانمش


ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش


آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش


هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش


عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش

جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش


لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش


نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش


عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش


پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش



سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:دست، جان، برفشانمش، توان، نهاد، واستانمش، قوت، شرح، عشق، نیست، زبان، خامه، گرد، امید، چند، سر، دوانمش، ایمنی، خروش، من، جهان، دراوفتد، فارغی، فغان، فلک، رسانمش، دریغ، چشم، موافق، منند، آتش، چنان، وانشانمش، نمی‌رسد، بپرسد، فلان، حال، چگونه، خون، شد، همی، مژه، می‌چکانمش، عمر، منست، زلف، بینمش، دراز، لعل، لذت، وقت‌های، خوش، نداشت، پیش، پس، دانمش، زمام، کف، اختیار، اجل، فرارسد، همه، وارهانمش، گفته، هان، سعدی، آرزوی، نکند، عاشقی، جهانمش، پنجه، قصد، دشمنان، می‌نرسد، لطف، منع، نمی‌توانمش،
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391ساعت 12:20 توسط س م نظرات()

شکایت کجا بریم؟


 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم


شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم


روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم


ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم


گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم


ما با توایم و با تو نه‌ایم نیست بوالعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم


نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم


از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم؟


ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم


سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

 


سعدی




طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:بگذار، مقابل، بگذریم، دزدیده، شمایل، بنگریم، شوقست، جدایی، جورست، نظر، جور، طاقت، شوقت، نیاوریم، روی، نکنی، حکم، توست، بازآ، قدمانت، بگستریم، سریست، خلق، روزگار، دشمن، شوند، سریم، برود، گفتی، بیشترند، عشق، کمتریم، توایم، نه‌ایم، بوالعجب، حلقه‌ایم، چون، حلقه، بوی، می‌شنویم، عجب، بپروریم، دشمنان، شکایت، برند، دوست، دشمنست، کجا، نمی‌رویم، قفای، کمند، سعدی، چندان، صید، لاغریم، فتاده‌اند،
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1391ساعت 14:56 توسط س م نظرات()

یار از دست رفت

استاد فریدون پور رضا خواننده فقید آواهای گیلکی دار فانی را وداع گفت





عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت


ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت


بخت و رای و زور و زر بودم دریغ

کاندر این غم هر چهار از دست رفت


عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت


گر من از پای اندرآیم گو درآی

بهتر از من صد هزار از دست رفت


بیم جان کاین بار خونم می‌خورد

ور نه این دل چند بار از دست رفت


مرکب سودا جهانیدن چه سود

چون زمام اختیار از دست رفت


سعدیا با یار عشق آسان بود

عشق باز اکنون که یار از دست رفت



سعدی




طبقه بندی: شعر، سعدی، موسیقی،
برچسب ها:عشق، دل، یار، دستی، عجب، رسم، روزگار، رفت، دست، بخت، رای، زور، زر، بودم، دریغ، کاندر، چهار، سودا، هوس، صبر، آرام، قرار، پای، اندرآیم، درآی، بهتر، هزار، صد، خونم، جان، می‌خورد، مرکب، جهانیدن، زمام، دوستان، اختیار، سعدیا، آسان، اکنون، سعدی، فریدون، پور رضا، استاد، موسیقی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391ساعت 09:41 توسط س م نظرات()

دلم آنجاست


خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست


من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آنجاست


تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آنجاست


آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست


درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آنجاست


نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آنجاست


سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:خرم، بقعه، آرامگه، راحت، جان، شفای، دل، بیمار، آنجاست، همین، صورت، بی جانم، دلم، دلبر، عیار، تنم، سقیم، مقیم، اینجاست، آخر، صبا، بویی، می‌آری، سوی، شیراز، یار، گذر کن، درد، پیش، گویم، خورم، غم، محرم، اسرار، میل، تماشای، چمن، دلدار، سعدی، منزل، ویران، کنی، رخت، منزلگه، احرار،
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391ساعت 14:16 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]