پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

یک جرعه آتش....




خاکستر اندیشه ام ذره ذره بیشتر می شود
و آتش عشقم در التهاب تو
آتش تر
تو در فضای دود آلود نگاه ها گم می شوی
ومن
- احمقانه -
در جستجوی تو
پک عمیق تری می زنم.



لطف الله سعیدی فر






طبقه بندی: شعر، پراکنده ها،
برچسب ها:یک جرعه آتش، خاکستر، ذره، آتش، دود، احمقانه، لطف الله سعیدی فر،
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1391ساعت 21:41 توسط س م نظرات()

درد و درمان ...






غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است

حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است



خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر


صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است



شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن


کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است



تا نهادی گنج راز عشق خود در خاک ما


قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است



تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم


کار و بار جمع مشتاقان پریشان گشتن است



جام بشکستند و اکنون وقت گل خون می خورند


حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است



از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر


مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است



سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر


ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است


ه.ا.سایه


برچسب ها:غیر، عشق، او، دردش، عین، درمان، گشتن، است، حاصل، دیگر، جفت، حرمان، خوشدلی، خواهی، پی، کاندر، باغ، مهر، صبح، بوی، گل، ذوق، خندان، شمع، زان، را، خوش، افتاده، خود، سوختن، فنای، تن، هوای، همه، نهادی، گنج، راز، خاک، قدسیان، ملتمس، تشریق، انسان، زلف، بازیچه، دست، نسیم، کار، جمع، مشتاقان، پریشان، بشکستند، جام، اکنون، وقت، خون، می خورند، توبه، کردن، پشیمان، این، پیمانه، سر، مگیر، لب، مرد، جان، گذشتن، پیمان، سایه، ایمان، خلیلی، کفر، دام کفر، ورنه، آتش، همان، شوق، گلستان، ه.ا.سایه، هوشنگ، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1391ساعت 12:38 توسط س م نظرات()

هجر یار ...



باز هجر یار دامانم گرفت

باز دست غم گریبانم گرفت


چنگ در دامان وصلش می‌زدم

هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت


جان ز تن از غصه بیرون خواست شد

محنت آمد، دامن جانم گرفت


در جهان یک دم نبودم شادمان

زان زمان کاندوه جانانم گرفت


آتش سوداش ناگه شعله زد

در دل غمگین حیرانم گرفت


تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من

هرچه کردم عاقبت آنم گرفت

 

عراقی




طبقه بندی: عراقی، شعر،
برچسب ها:هجر، باز، یار، دامانم، گرفت، دست، غم، گریبانم، چنگ، دامان، وصلش، می زدم، اندر، تاخت، جان، تن، غصه، بیرون، خواست، محنت، دامن، جانم، جهان، نبودم، شادمان، زمان، کاندوه، جانانم، آتش، سوداش، ناگه، شعله، زد، کردم، حال، عاقبت، آنم، عراقی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر 1391ساعت 14:16 توسط س م نظرات()

سوز نهانی ...


از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمندهء جوانی از این زندگانیم

 

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

 

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

 

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

 

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

 

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

 

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

 

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم


 
 
شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:زندگانی، گله، دارد، جوانیم، شرمنده، هوای، جوانی، زندگانیم، دارم، صحبت، یاران، رفته، را، یاری، ای، اجل، رسانیم، پروای، پنج، روز، جهان، عشق، داده، نوید، زندگی، جاودانیم، یوسفم، چاه، بیابان، غم، اسیر، مژده، کاروانیم، جرس، گوش، زمین، ناله، آشنا، نیست، طایر، شکسته، پر، آسمانیم، گیرم، دانه، دریغم، نداشتند، چون، همزبانیم، بی همزبانیم، لاله، بهار، داغ، گفتی، آتشم، بنشانی، ولی، برخاستی، آتش، نشانیم، شمعم، گریست، زار، بالین، شهریار، همدم، سوز،
+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1391ساعت 11:56 توسط س م نظرات()

خیزید که آن فاتح ابواب درآمد



بار دگر آن آب به دولاب درآمد

وان چرخه گردنده در اشتاب درآمد


بار دگر آن جان پر از آتش و از آب

در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد


بار دگر آن صورت پنهانی عالم

از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد


خورشید که می‌درد از او مشرق و مغرب

از لطف بود گر به سطرلاب درآمد


بار دگر آن صبح بخندید و بتابید

تا خفته صدساله هم از خواب درآمد


بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد

خیزید که آن فاتح ابواب درآمد


بار دگر از قبله روان گشت رسالت

در گوش محمد چو به محراب درآمد


چون رفت محمد به در خیبر ناسوت

نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد


از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد

وز بیم مسبب همه اسباب درآمد


آری لقبش بود سعادت بک عالم

زان پیش که اشخاص به القاب درآمد


بگشاد محمد در خمخانه غیبی

بسیار کسادی به می ناب درآمد


از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون

آن جام می لعل چو عناب درآمد


خاموش کن امروز که این روز سخن نیست

زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد



مولانا





طبقه بندی: شعر، مولانا،
برچسب ها:بار، آن، آب دولاب، درآمد، چرخه، گردنده، اشتاب، جان، پر، از، آتش، لرزه، خورشید، سیماب، صورت، پنهانی، عالم، روزن، دوش، چ. مهتاب، مشرق، مغرب، لطف، سطرلاب، صبح، بخندید، بتابید، صدساله، خفته، خواب، قاضی، حاجات، فاتح، ابواب، خیزید، دگر، قبله، گشت، رسالت، گوش، محمد، محراب، چون، خیبر، ناسوت، نقبی، نصرت، نقاب، ملک، جمله، فلک، رخنه، بیم، مسبب، اسباب، آری، لقبش، سعادت، پیش، اشخاص، بگشاد، خمخانه، غیبی، کسادی، ناب، تشنه، تسکین، چنین، خون، لعل، عناب، خاموش، سخن، ساقی، اصحاب،
+ نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد 1391ساعت 17:52 توسط س م نظرات()

وا فریادا ز عشق ...


وا فریادا ز عشق ، وا فریادا             کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر دادِ منِ شکسته دادا ، دادا          ور نه من و عشق هر چه بادا بادا



وصل تو کجا و من مهجور کجا          دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی             پروانه کجا و آتش طور کجا



تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت      افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت     حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت



بگریختم از عشق تو ای سیمین تن      باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد               مانندهٔ خونیان رسن در گردن



ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:وا فریادا، عشق، کارم، طرفه، نگار، افتادا، داد، دادا، ابوسعید ابوالخیر، وصل، کجا، مهجور، دردانه، حوصله، سوختن، پروانه، آتش، طور، باکی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 00:16 توسط س م نظرات()

دست به جان نمی‌رسد ...


دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش


قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

گرد در امید تو چند به سر دوانمش


ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش


آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش


هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش


عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش

جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش


لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش


نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش


عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش


پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش



سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:دست، جان، برفشانمش، توان، نهاد، واستانمش، قوت، شرح، عشق، نیست، زبان، خامه، گرد، امید، چند، سر، دوانمش، ایمنی، خروش، من، جهان، دراوفتد، فارغی، فغان، فلک، رسانمش، دریغ، چشم، موافق، منند، آتش، چنان، وانشانمش، نمی‌رسد، بپرسد، فلان، حال، چگونه، خون، شد، همی، مژه، می‌چکانمش، عمر، منست، زلف، بینمش، دراز، لعل، لذت، وقت‌های، خوش، نداشت، پیش، پس، دانمش، زمام، کف، اختیار، اجل، فرارسد، همه، وارهانمش، گفته، هان، سعدی، آرزوی، نکند، عاشقی، جهانمش، پنجه، قصد، دشمنان، می‌نرسد، لطف، منع، نمی‌توانمش،
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391ساعت 12:20 توسط س م نظرات()

خبرت هست؟



یار گلچهره خبر از منِ عاشق داری؟

دانی از صبح به شب در غم تو مدهوشم؟

دانی از شوق وجودم هیچ کمتر نشده؟

ولی از بهر نرنجیدن تو خاموشم؟

 

خبرت هست که دل ساکن گیسوی تو شد؟

خبرت هست کمر چون خم ابروی تو شد؟

خبرت هست که از خود خبرم نیست دگر؟

از همان روز که دل گمشده در موی تو شد؟

 

خبرت هست که خنجر به دو چشمم زده ام؟

که قدمگاه رُخَت معبر هر کس نشود؟

خبرت هست که آشفته و بی بال و پرم؟

همچو سرکنده تَذَروی که به مَحبَس بشود؟

 

خبرت هست که هرشب من و غم در سفریم؟

او به من می رسد و من به دو گیسوی زَرَت؟

خبرت هست که آتش به وجودم زده ای؟

سوختم از عطش آن نگه پر شررت؟

 

خبرت هست که دل دادم و دل نستاندم؟

انتظارم به در خانهء دل از دو جهت؟

خبرت هست که آفاق همه حیرانند؟

کین چه مهروست؟ غزالین بدن و شیر صفت؟

 

این همه شکوه کنم هیچ جوابم ندهی

باید این درد دلم چاره ز جایی بکنم

گه به یک شعر پریشان زغمت ناله کنم

گه به امّید وصال تو دعایی بکنم



پریشان


اسفند ماه 1390







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:یار، گلچهره، خبر، منِ، عاشق، دانی، صبح، شب، غم، مدهوشم، شوق، وجودم، هیچ، کمتر، نشده، ولی، بهر، نرنجیدن، خاموشم، خبرت، هست، دل، ساکن، گیسوی، کمر، چون، خم، ابروی، خبرم، نیست، همان، موی، خنجر، چشمم، قدمگاه، رُخَت، معبر، آشفته، بال، پر، سرکنده، تزروی، محبس، هرشب، زَرَت، آتش، سوختم، عطش، شررت، انتظارم، خانهء، آفاق، حیرانند، مهروست، غزالین، بدن، شیر، صفت، شکوه، جوابم، درد، شعر، پریشان، زغمت، وصال، دعایی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت 01:52 توسط س م نظرات()

آتش نهفته


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت


افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت


زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت


می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت


آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت


آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت


خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت


می خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت


بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت


حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت



حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:حسنت، اتفاق، ملاحت، جهان، گرفت، آری، می‌توان، افشای، راز، خلوتیان، خواست، کرد، شمع، شکر، خدا، سر، دلش، زبان، زین، آتش، نهفته، سینه، خورشید، شعله‌ایست، آسمان، می‌خواست، گل، دم زند، رنگ، بوی، دوست، غیرت، صبا، نفسش، دهان، آسوده، کنار، پرگار، دوران، نقطه، عاقبتم، میان، آن روز، شوق، ساغر، خرمنم، بسوخت، کآتش، عکس، عارض، ساقی، خواهم، شدن، کوی، مغان، آستین، فشان، فتنه‌ها، دامن، آخرزمان، می، خور، آخر، غم، سبک، برآمد، رطل، گران، برگ گل، خون، شقایق، نوشته‌اند، پخته، ارغوان، حافظ، لطف، نظم، می‌چکد، حاسد، چگونه،
+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391ساعت 15:19 توسط س م نظرات()

این محنت جان تا کی؟


جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی؟

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی؟


چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی؟


نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی؟


در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی؟


بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی؟


دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند؟

خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی؟


ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی؟


اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی؟


گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی؟


گر عاشق دلداری ور سوختهٔ یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی؟


گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی؟


عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی؟



عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:جانا، فراق، محنت، جان، تا کی، دل، غم، عشق، رسوای، جهان، چون، دلم، خون، بوی، وصال، سر، نامد، گه، آخر، پرده، برون، روی، خوبی، نهان، آرزوی، رویت، جانم دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان، جانم، نوحه، نعره‌زنان، بشکن، زلفت، گران، بند، پای، مسکین، مشتاقان، غیرت، تا چند، خوردن، خاموشی، دلشدگان، پیر، مناجاتی، میکده، بنشین، درباز، حرم، معنی، نخرند، دعوی، خرقه، آتش، زین، مدعیان، طالب، دلداری، کون، مکان، هست، برتر، عاشق، سوختهٔ، بی نام، نشان، نام و نشان، بارت، بکشم، بارکش، مردی، بانگ، فغان، عطار، عشقش، عمر، ابدی، گذران،
+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391ساعت 12:16 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]