پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

آه ، باران




ریشه در اعماق اقیانوس دارد -  شاید - 

                    این گیسو پریشان كرده

                                       بید وحشی باران .

یا ، نه ، دریایی است گویی ، واژگونه ، بر فراز شهر ،

                                                 شهر سوگواران .

 

 

هر زمانی كه فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش :

رنگ  این شب های وحشت را

                                   تواند شست آیا از دل یاران ؟

 

 

چشم ها و چشمه ها خشك اند .

روشنی ها محو در تاریكی دلتنگ ،

همچنان كه نام ها در ننگ !

 

 

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد .

آه ، باران ،

ای امید جان بیداران !

بر پلیدی ها - كه ما عمری است در گرداب آن غرقیم -

                                         آیا‌، چیره خواهی شد ؟



فریدون مشیری


منبع:
http://www.fereydoonmoshiri.org/



طبقه بندی: شعر، فریدون مشیری،
برچسب ها:آه، باران، شجریان، واژگونه، شهر، اقیانوس، اعماق،
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1391ساعت 22:33 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()

یاران موافق همه از دست شدند





بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران


هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران


با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران


ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران


چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران


سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران


چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران




سعدی





درگذشت بزرگ بانوی داستان نویس ایران
سیمین دانشور رو به همه هموطنام تسلیت میگم
قدر باز مانده ها رو بدونیم




طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:یاران، موافق، همه، بگذار، بگرییم، چون، ابر، بهاران، سنگ، ناله، خیزد، روز، وداع، شراب، فرقت، روزی، چشیده، باشد، داند، سخت، قطع، امیدواران، ساربان، بگویید، احوال، آب، چشمم، شتر، نبندد، محمل، باران، بگذاشتند، دیده، حسرت، آب حسرت، گریان، قیامت، چشم، گناهکاران، صبح، شب، شب نشینان، جانم، طاقت، بس، ماندی، دیر ماندی، شام، روزه، روزه داران، چندین، برشمردم، ماجرای، عشقت، از دست، شدند، اندوه، دل، نگفتم، یک، هزاران، سعدی، روزگاران، مهری، نشسته، بیرون، نمی‌توان، چندت، حکایت، شرح، قدر، کفایت، باقی، غمگساران، درگذشت، بزرگ بانوی، داستان، نویس، ایران، سیمین، دانشور، سیمین دانشور، هموطنام، تسلیت، باز مانده،
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390ساعت 14:24 توسط س م نظرات()

کاش من همه بودم



در سمت توام


دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...

هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند ...

هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...

کاش من همه بودم
کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...

کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...

تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...

"محمد صالح علاء"



طبقه بندی: محمد صالح اعلاء، شعر،
برچسب ها:دلم، دستم، دهانم، چشمم، باران، بندگی، پا گشا، اذانی، کوران، یاد تو، ماه، هزار تکه،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 14:27 توسط س م نظرات()