پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهاییِ ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد؟

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت


بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت


سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت؟ که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت



هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر،
برچسب ها:نازنین، دل، رفت، نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت، پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت، کنج تنهایی، خیالی، خواب، چشم، یلدا، درد بی عشقی، دریغش، آتش شوق، شکیبا، خرمن، سوخته، برق، خشک، گریه، توفانی، اندیشه، خدایا، دریا، دیوانه، بود آیا، زنجیر، شیدا، سایه، چشم سیه، دوش، عقل، برآورد، صحرا، هوشنگ ابتهاج،
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390ساعت 10:33 توسط س م نظرات()

تماشاگه راز


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد


مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد


جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد


حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد


حافظ




طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:ازل، پرتو، حسنت، تجلی، عشق، آتش، عالم، جلوه، رخت، غیرت، آدم، عقل، شعله، چراغ، برق، جهان، بدرخشید، مدعی، تماشاگه، راز، غیب، نامحرم، قرعه، عیش، غمدیده، غم، علوی، هوس، زنخدان، حلقه، زلف، خم اندر خم، حافظ، طربنامه، قلم، اسباب، دل، خرم،
+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 01:03 توسط س م نظرات()

حال عالم

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:عالم، فرزانه، افسانه‌، کور، کر، دیوانه، عمر، برق، قطره، برف، تموز، سیل، زیرک، منزل، دانه، شیشه، سنگ، بیگانه، حق، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 00:26 توسط س م نظرات()