پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

گر تو اشارت کنی ...



بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

پیر نگردد که در بهشت برینست


دیگر از آن جانبم نماز نباشد

گر تو اشارت کنی که قبله چنینست


آینه‌ای پیش آفتاب نهادست

بر در آن خیمه یا شعاع جبینست


گر همه عالم ز لوح فکر بشویند

عشق نخواهد شدن که نقش نگینست


گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست

گوشه چشمت بلای گوشه نشینست


تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم

گر نفسی می‌زنیم بازپسینست


حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت

بانگ برآمد که غارت دل و دینست


سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب

روی تو بینم که ملک روی زمینست


عاشق صادق به زخم دوست نمیرد

زهر مذابم بده که ماء معینست


سعدی از این پس که راه پیش تو دانست

گر ره دیگر رود ضلال مبینست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:بخت، جوان، دارد، قرینست، پیر، نگردد، بهشت، برینست، دیگر، جانبم، نماز، نباشد، اشارت، کنی، قبله، چنینست، آینه‌ای، پیش، آفتاب، نهادست، خیمه، شعاع، جبینست، همه، لوح، عالم، بشویند، عشق، نخواهد، نقش، نگینست، گوشه، گرفتم، خلق، فایده‌ای، نیست، چشمت، نشینست، صبوریم، می‌زنیم، بازپسینست، طبل، فروکوفت، بانگ، غارت، دینست، سیم، زرم، مباش، دنیی، اسباب، بینم، زمینست، ملک، عاشق، صادق، دوست، مذابم، زهر، معینست، سعدی، مبینست، ضلال،
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 00:10 توسط س م نظرات()

فاطمه

شنیده می‌شود از آسمان صدایی که....

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...


نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...

نوشت نام تو را، نام آشنایی که...


پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد


نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد


نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معین شد


نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل قصیده‌ی نابی که در ازل گفته است


نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد


خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد


پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می‌داشت


                                                                                                   

          

چرا که روی زمین واژه‌ی وزینی نیست   

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست   


و جای صحبت این شاعر زمینی نیست   

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست    


خدا فراتر از این واژه‌ها کشیده تو را        

گمان کنم که تو را، اصلا آفریده تو را        


که گرد چادر تو آسمان طواف کند           

و زیر سایه‌ی آن کعبه اعتکاف کند          


ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند                

که این شکوه جهان را پر از عفاف کند     


کتاب زندگی‌ات را مرور باید کرد             

مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد            


در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود      

و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود          


درون خانه‌ی تو نان فقر آجر بود             

شبیه شعب ابی‌طالب از خدا پر بود       


بهشت عالم بالا برایت آماده است         

حصیر خانه‌ی مولا به پایت افتاده است    


به حکم عشق بنا شد در آسمان علی   

علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی   


چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!     

به نان خشک علی ساختی، به جان علی



از آسمان نگاهت ستاره می‌خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می‌خواهم

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و این‌بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی‌قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی‌کرانه‌ی توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست

حمیدرضا برقعی






طبقه بندی: پراکنده ها، شعر،
برچسب ها:شنیده، می‌شود، آسمان، صدایی، کشیده، شعر، هم، جایی، هیچ، نبود، خدا، خدایی، نوشت، نوشتن، تبسم، شنیدنش، افلاک، دست، گم، فاطمه، شاعر، زبانش، مزین، تکلیف، نور، خلق، دلیل، زمان، معین، غزل، قصیده‌ی، نابی، ازل، تعریف، درک، خاک، مقام، فراتری، خوشا، پیمبر، مادری، درون، خانه، بهشت، معطری، پدر، کنارت، حضور، گرمی، عرش، واژه، واژه‌ی، وزینی، شأن، وصف، اوصاف، اینچنینی، صحبت، شاعر زمینی، شرمگینی، فراتر، آفریده، طواف، اعتکاف، شکوه، تطهیر، کوثر، التکاثر، ابی‌طالب، مولا، عشق، علی، عاشقانه، رکعت، معصومه، حمیدرضا برقعی، برقعی، بی‌کرانه‌ی، فرود،
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391ساعت 12:40 توسط س م نظرات()

دگری نمی شناسم ...

 

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

 

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

 

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

 

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

 

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

 

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

 

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

 

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

 

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:خبرت، خراب، کرد، جراحت، جدایی، خیال، آب، روشن، تشنگان، نمایی، ارمغانی، آری، دوستان، فرستی، خویشتن، بشدی، ببردی، دل، سپردی، غم، شب و روز، خیالی، ندانمت، کجایی، خویش، بگفتم، می‌گرفتم، نه عجب، خوبرویان، بی‌وفایی، جفای، جفا، ولیکن، لایق، جفایی، تحمل، زیردستان، ستم، خواهی، پادشایی، سخنی، صبح، گفتم، دگری، نمی‌شناسم، آشنایی، گذشتم، یار، بشنوم، نصیحت، فقیه، مفروش، پارسایی، تأمل، جمال، خوبان، سعدی، بیازمایی، نظری، چشم، بهشت، برگشایی، لطیف، دوست،
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1390ساعت 14:06 توسط س م نظرات()

صیاد من بهار که فصل شکار نیست



ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه
هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست

سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار
حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است
گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست


عماد




طبقه بندی: عماد خراسانی، شعر،
برچسب ها:عاشقیم، خوشتر، کار، اعتبار، دانی، بهشت، انتظار، ماهتاب، آغوش، باده، یار، فصل، بهار، جنون، مست، یقین، هوشیار، موی، لیل، نهار، خوی، دیشب، لبش، غنچه، گل، سود، فرهاد، داستان، شیرین، حکایتی، یادگار، ناصح، خویش، اختیار، برخیز، نیک، بد، فکری، روزگار، صید، عماد،
+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1390ساعت 13:18 توسط س م نظرات()

آزار دل هیچ مسلمان مطلب



بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب         بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب


گر منزلت هر دو جهان میخواهی            آزار دل هیچ مسلمان مطلب


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:طاعت، بهشت، رضوان، مطلب، ‌خاتم، دین، ملک سلیمان، منزلت، دل، مسلمان،
+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 13:07 توسط س م نظرات()