پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

نظری کن


بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟


نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی


گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟


بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی


همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی


پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی


جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی


گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی



عراقی





طبقه بندی: شعر، عراقی،
برچسب ها:خرامان، درم، بازآیی، گره، فروبستهٔ، بگشایی، نظری، جان، آمدم، دلتنگی، آیا، گذری، خیالی، شدم، تنهایی، بودی، گفته بودی، بیایم، چو، اینک، چرا، می‌نایی، سودای، بس، زلف، پختم، v، عاقبت، چون، ;hv، سودایی، عالم، می‌بینم، نیست، عجب، بینم، تویی، چشم، بینایی، پیش، ازین، دگری، گر، می‌گنجید، کنون، گنجایی، نظرم، هیچ، کسی، می‌ناید، روی، ننمایی، گفتی، لب، بدهم، عراقی، روزی، وقت، وعده، وفا، فرمایی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1391ساعت 10:00 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()

شب میلاد تو



شب میلاد تو و قصهء تنهایی من
خواهد از سینه درآید دل هرجایی من

یار دور از من و من دور ز یارم ، هیهات
کس ندارد خبر از شوق و شکیبایی من

گرچه خاموشم و بر لب زده ام مُهرِ سکوت
لفظِ شعرم زده فریاد به رسوایی من

هر کجا می نگرم
عکس رُخت میبینم
وای بر شیطنت عشق زلیخایی من

کیست آن کس که به درد دل من گوش کند
تا بگوشت برساند غم شیدایی من

طالعم نیست بجز قصه جانسوز فراق
تو چه دانی شررِ این دل دریایی من

هر شبم یاد تو در بستر من بیدار است
تا شود زمزمه اش نغمهء لالایی من

عاقبت عشق تو بر باد دهد جان و تنم
بنشین و
بنگر حال تماشایی من

گر گذارت به منِ زارِ پریشان افتاد
شاد کن با نِگهی سینهء غوغایی من



پریشان




طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:میلاد، قصه، تنهایی، هرجایی، دل، یار، هیهات، شوق، شکیبایی، خاموشم، لب، مُهرِ، سکوت، لفظ، فریاد، رسوایی، عکس، رُخت، شیطنت، سینه، درد، شیدایی، طالعم، جانسوز، فراق، شرر، دریایی، بستر، بیدار، زمزمه، نغمه، لالایی، عاقبت، عشق، باد، بنشین، بنگر، تماشایی، گذارت، پریشان، شاد، نِگهی، غوغایی،
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390ساعت 13:07 توسط س م نظرات()