پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

عید آمد و دل‌ها برخاست ...


روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست


توبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست


چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست


باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست


ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سر است بدین حال گواست


فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست


چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست


این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

 

حافظ




طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:توبه، روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست، رندان، قدح، حافظ، عیب، بی‌عیب،
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد 1391ساعت 09:52 توسط س م نظرات()

درد و درمان ...






غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است

حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است



خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر


صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است



شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن


کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است



تا نهادی گنج راز عشق خود در خاک ما


قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است



تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم


کار و بار جمع مشتاقان پریشان گشتن است



جام بشکستند و اکنون وقت گل خون می خورند


حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است



از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر


مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است



سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر


ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است


ه.ا.سایه


برچسب ها:غیر، عشق، او، دردش، عین، درمان، گشتن، است، حاصل، دیگر، جفت، حرمان، خوشدلی، خواهی، پی، کاندر، باغ، مهر، صبح، بوی، گل، ذوق، خندان، شمع، زان، را، خوش، افتاده، خود، سوختن، فنای، تن، هوای، همه، نهادی، گنج، راز، خاک، قدسیان، ملتمس، تشریق، انسان، زلف، بازیچه، دست، نسیم، کار، جمع، مشتاقان، پریشان، بشکستند، جام، اکنون، وقت، خون، می خورند، توبه، کردن، پشیمان، این، پیمانه، سر، مگیر، لب، مرد، جان، گذشتن، پیمان، سایه، ایمان، خلیلی، کفر، دام کفر، ورنه، آتش، همان، شوق، گلستان، ه.ا.سایه، هوشنگ، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1391ساعت 12:38 توسط س م نظرات()

کشتی باده بیاور


در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی


دل که آیینه شاهیست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی


کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی


نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینایی


شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی


جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالایی


کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی


سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی


این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی


گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی



حافظ






طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:مغان، دیر، شیدایی، خرقه، باده، آیینه، شاهیست، غباری، خدا، می‌طلبم، صحبت، روشن، کرده‌ام، توبه، صنم، فروش، نخورم، رخ، بزم، آرایی، نرگس، لاف، شیوه، مرنج، چشم، نروند، نظر، نابینایی، شرح، قصه، مگر، شمع، برآرد، زبان، پروانه، ندارد، سخن، پروایی، جوی‌ها، بسته‌ام، دامان، دیده، کنارم، بنشانند، سهی، بالایی، کشتی، بیاور، گشت، گوشه، دریایی، معشوقه، پرست، جام، می‌ام، حدیثم، خوش، سحرگه، میکده‌ای، دف، نی، ترسایی، مسلمانی، حافظ، امروز، فردایی،
+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1391ساعت 02:24 توسط س م نظرات()

بازآ



بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ                      گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست                    صد بار اگر توبه شکستی بازآ


ابوسعید ابوالخیر




طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:بازآ، کافر، گبر، بت‌پرست، توبه، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 12:07 توسط س م نظرات()