پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

درد و درمان ...






غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است

حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است



خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر


صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است



شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن


کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است



تا نهادی گنج راز عشق خود در خاک ما


قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است



تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم


کار و بار جمع مشتاقان پریشان گشتن است



جام بشکستند و اکنون وقت گل خون می خورند


حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است



از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر


مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است



سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر


ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است


ه.ا.سایه


برچسب ها:غیر، عشق، او، دردش، عین، درمان، گشتن، است، حاصل، دیگر، جفت، حرمان، خوشدلی، خواهی، پی، کاندر، باغ، مهر، صبح، بوی، گل، ذوق، خندان، شمع، زان، را، خوش، افتاده، خود، سوختن، فنای، تن، هوای، همه، نهادی، گنج، راز، خاک، قدسیان، ملتمس، تشریق، انسان، زلف، بازیچه، دست، نسیم، کار، جمع، مشتاقان، پریشان، بشکستند، جام، اکنون، وقت، خون، می خورند، توبه، کردن، پشیمان، این، پیمانه، سر، مگیر، لب، مرد، جان، گذشتن، پیمان، سایه، ایمان، خلیلی، کفر، دام کفر، ورنه، آتش، همان، شوق، گلستان، ه.ا.سایه، هوشنگ، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1391ساعت 12:38 توسط س م نظرات()

وعده از حد بشد

ا



ای دل ریش مرا با لب تو حقِّ نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک


تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک


در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک


گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک


بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک



حافظ





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دل، ریش، لب، حق، می‌روم، الله، معک، گوهر، پاکیزه، عالم، قدس، ذکر، خیر، حاصل، تسبیح، ملک، خلوص، منت، هست، شکی، تجربه، کس، زر، خالص، نشناسد، محک، گفته، بودی، شوم، مست، بوست، بدهم، وعده، بشد، دیدیم، بگشا، پسته، خندان، شکرریزی، خلق، از دهن، خویش، مینداز، شک، چرخ، زنم، غیر، مرادم، زبونی، کشم، فلک، چون، حافظ، خویشش، نگذاری، رقیب، قدم، دورترک،
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391ساعت 18:00 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()

آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود


عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود

نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود


کارکنان سپهر، بر سر دعوی شدند

آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود


حاصل ما از جهان نیست بجز درد و غم

هیچ ندانم چراست این همه رشک حسود


نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریا

پردهٔ تزویر ما، سدِّ سکندر نبود


نام جنون را به خود داد بهائی قرار

نیست بجز راه عشق، زیر سپهر کبود



شیخ بهائی





طبقه بندی: شیخ بهایی، شعر،
برچسب ها:عهد جوانی، گذشت، غم، نبود، نوبت، پیری، صد، کارکنان، سپهر، دعوی، حاصل، بجز، رشک، حسود، شهره، زرق، ریا، پردهٔ، تزویر، سدِّ سکندر، جنون، بهائی، عشق، شیخ بهائی،
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390ساعت 19:35 توسط س م نظرات()