پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

عاقل و فرزانه...



زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد


از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد



صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست


باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد



شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب


باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد



مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل


در پی آن آشنا از همه بیگانه شد



آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت


چهره خندان شمع آفت پروانه شد



گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت


قطره باران ما گوهر یک دانه شد



نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری


حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد



منزل حافظ کنون بارگه پادشاست


دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد




حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:حافظ، زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد، دل، صوفی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی 1392ساعت 12:56 توسط س م نظرات()

بختم ار یار شود...



نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد


کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد


باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد


رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او

اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد


در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم

بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد


علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد


بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد


جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد


راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد


حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد



حافظ





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد، تمنا، تماشا، نرگس، حافظ، مستانه، کمانداران،
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور 1392ساعت 17:02 توسط س م نظرات()

راز دل ...



پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد


از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد


دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم

چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد


از رهگذر خاک سر کوی شما بود

هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد

بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد


بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دردکشان هر که درافتاد برافتاد


گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد


حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود

بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد


حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد، حافظ، زلف، بتان، لعل، مکافات، مژگان،
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391ساعت 20:54 توسط س م نظرات()

کنج قناعت ...



آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد


وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند کرمش داد من غمگین داد


من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد


گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد


خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن

هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد


بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد


در کف غصه دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد




حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:رخسار، آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد، حافظ، فرهاد، شیرین، شیدا، صبر،
+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر 1391ساعت 22:07 توسط س م نظرات()

مست باده ازل ...


در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است


جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است


نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است


به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب

جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است


بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است


دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است


به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ازل است



حافظ



برچسب ها:حافظ، در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است، صراحی، پیاله، هشیارش، سعد، نحس،
+ نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391ساعت 17:48 توسط س م نظرات()

عید آمد و دل‌ها برخاست ...


روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست


توبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست


چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست


باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست


ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سر است بدین حال گواست


فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست


چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست


این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

 

حافظ




طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:توبه، روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست، رندان، قدح، حافظ، عیب، بی‌عیب،
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد 1391ساعت 09:52 توسط س م نظرات()

چه فرخنده شبی



دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند


بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند


چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند


بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند


من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند


هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند


این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند


همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند



حافظ





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، حافظ، شب قدر، مبارک، مستحق، نباتم، ظلمت،
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد 1391ساعت 00:49 توسط س م نظرات()

این عجوز عروس هزاردامادست



بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست


غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست


چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست


که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست


تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست


نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یادست


غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست


رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست


مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست


نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست


حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست



حافظ



با احترام دعوتید به صفحه فیس بوک پریشان





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:حافظ، بیا که قصر امل سخت سست بنیادست، بلبل، گل، باده، همت، آزادست،
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد 1391ساعت 02:29 توسط س م نظرات()

گل عزیز است ...


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد


ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد


حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد



حافظ



نیمه شعبان رو به تمام مردم دنیا تبریک می گم





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:نفس، باد، صبا، مشک، فشان، خواهد، شد، عالم، پیر، دگرباره، جوان، ارغوان، جام، عقیقی، سمن، چشم، نرگس، شقایق، نگران، تطاول، کشید، این، که، هجران، غم، بلبل، سراپرده، نعره، گل، مسجد، خرابات، شدم، خرده، مگیر، مجلس، وعظ، دراز، زمان، عشرت، ای، دل، ار، امروز، فردا، به، فکنی، مایه، نقد، بقا، ضمان، ماه، شعبان، منه، دست، قدح، کاین، خورشید، نظر، تا، شب، عید، رمضان، عزیز، است، غنیمت، شمریدش، صحبت، باغ، آمد، راه، آن، مطربا، انس، غزل، خوان، سرود، چند، گویی، چنین، چنان، حافظ، سوی، اقلیم، قدمی، وداعش، روان،
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1391ساعت 20:34 توسط س م نظرات()

من و باد صبا ...


مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت


پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت


سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت


تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت


و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت


من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت


زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

 

حافظ




طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:مدامم، مست، می‌دارد، نسیم، جعد، گیسویت، خرابم، می‌کند، فریب، چشم، جادویت، چندین، شکیبایی، شبی، رب، توان، شمع، افروزیم، محراب، ابرویت، سواد، لوح، بینش، عزیز، بهر، جان، نسخه‌ای، خال، هندویت، خواهی، جاویدان، جهان، بیارایی، سر، صبا، زمانی، برقع، رویت، رسم، برانداز، عالم، برافشان، فروریزد، هزاران، مویت، مسکین، سرگردان، بی‌حاصل، افسون، چشمت، زهی، همت، حافظ، دنیی، عقبی، هیچ، چشمش، خاک، کویت،
+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1391ساعت 10:07 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]