پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:علی، همای، رحمت، آیتی، خدا، سوا، فکندی، سایه، هما، دل، خداشناسی، رخ، شناختم، قسم، مگر، سحاب، بباری، دوزخ، شرار، سوزد، ماسوا، گدای، مسکین، خانه، نگین، پادشاهی، دهد، کرم، گدا، بجز، پسر، قاتل، اسیر، اکنون، پسری، ابوالعجائب، عالم، شهدای، کربلا، دوست، میان، پاکبازان، میتواند، وفا، توانمش، متحیرم، ملک، لافتی، چشم، فشانم، هله، غباری، توتیا، امید، برسد، خاک، پایت، پیامها، سپردم، سوز، صبا، قضای، گردان، دعای، مستمندان، بگردان، آفت، قضا، زنم، نای، نوای، شوق، لسان، خوشتر، بنوازد، نوا، شب، امیدم، صبحگاهی، آشنائی، آشنا، حق، بشنو، خوشست، شهریارا،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1391ساعت 18:10 توسط س م نظرات()

وعده از حد بشد

ا



ای دل ریش مرا با لب تو حقِّ نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک


تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک


در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک


گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک


بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک



حافظ





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دل، ریش، لب، حق، می‌روم، الله، معک، گوهر، پاکیزه، عالم، قدس، ذکر، خیر، حاصل، تسبیح، ملک، خلوص، منت، هست، شکی، تجربه، کس، زر، خالص، نشناسد، محک، گفته، بودی، شوم، مست، بوست، بدهم، وعده، بشد، دیدیم، بگشا، پسته، خندان، شکرریزی، خلق، از دهن، خویش، مینداز، شک، چرخ، زنم، غیر، مرادم، زبونی، کشم، فلک، چون، حافظ، خویشش، نگذاری، رقیب، قدم، دورترک،
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391ساعت 18:00 توسط س م نظرات()

من همگی درد شوم تا که به درمان برسم


تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم

نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم 


خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده ام

خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم 


خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم

آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم


چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم

ایمن و بی لرز شوم چونک به پایان برسم


چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف

بازرهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم


عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا

در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم


آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد

شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم


رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود

خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم


هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا

من همگی درد شوم تا که به درمان برسم


مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:تیز، تیز دوم، نیست شوم، جانان، خوش شده ام، بیابان، خاک شوم، سرسبز، آب، سجده، گلستان، ذره صفت، لرزانم، ایمن، لرز، شرف، چرخ، تلف، خطر، سلطان، عالم، گوهر، کفر، فنا، ایمان، موزون، عاشق، شه، رخ، میزان، سکه زر، رحمت، حق، پستی، مرحوم، رحمان، خاکی، طبیبی، حب و دوا، درمان، همگی، مولانا، مولوی، سواران،
+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390ساعت 13:39 توسط س م نظرات()

حال عالم

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:عالم، فرزانه، افسانه‌، کور، کر، دیوانه، عمر، برق، قطره، برف، تموز، سیل، زیرک، منزل، دانه، شیشه، سنگ، بیگانه، حق، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 00:26 توسط س م نظرات()