پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

تمنای تو...




نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه 


که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه 


من محال است به دیدار تو قانع باشم 

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه 


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست 

سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه 


گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم 

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه 

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست 

میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه، فاضل نظری، من محال است به دیدار تو قانع باشم، دریا، خداوند، گله، دل،
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392ساعت 08:47 توسط س م نظرات()

کشش لیلا ...

 

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

رخ  شطرنج  نبرد  آنچه رخ  زیبا برد


تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سَمَک تا به سمایش  کشش لیلا برد


من به سرچشمۀ خورشید نه خود بردم راه

ذرّه ای بودم و مهر تو مرا بالا برد


من خَسی بی سروپایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد


جام صَهبا زکجا بود مگر دست که بود

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد


خَم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ، زمن نام ونشان یک جا برد


خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد


همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و زمن یغما برد


همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد  



علامه طباطبایی





طبقه بندی: شعر، علامه طباطبایی،
برچسب ها:مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد، مجنون، لیلی، علامه طباطبایی، ابروی، صَهبا، دریا،
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1391ساعت 12:00 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهاییِ ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد؟

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت


بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت


سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت؟ که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت



هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر،
برچسب ها:نازنین، دل، رفت، نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت، پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت، کنج تنهایی، خیالی، خواب، چشم، یلدا، درد بی عشقی، دریغش، آتش شوق، شکیبا، خرمن، سوخته، برق، خشک، گریه، توفانی، اندیشه، خدایا، دریا، دیوانه، بود آیا، زنجیر، شیدا، سایه، چشم سیه، دوش، عقل، برآورد، صحرا، هوشنگ ابتهاج،
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390ساعت 10:33 توسط س م نظرات()

باز به دنبال پریشانی ام



با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی
برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام



محمدعلی بهمنی
 



طبقه بندی: محمد علی بهمنی، شعر،
برچسب ها:بی سر و سامان، پریشانی، طاقت، فرسودگی، هیچ، ویران، دلخوش، گرمای، عطش، عشق، ماهی، برگشته، دریا، خوب ترین، حادثه، حرف بزن!، ابر، تشنه، صحبت، طولانی، پشیمانی، محمدعلی بهمنی،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390ساعت 22:27 توسط س م نظرات()

دلبری و پچ پچ و ناز



موقع دلبری و پچ پچ و ناز است اذان می گویند

عاشقان پنجره باز است اذان می گویند

قبله هم سمت نماز است اذان می گویند

عاشقان هر چه بخواهید بخواهید خجالت نکشید

یار ما بنده نواز است اذان می گویند

عاشقان وقت وضو شد میل دریا می کنیم 

آسمان را در کف سجاده پیدا می کنیم

امت عشقیم و در محراب مولامان علی است

سمت ساقی مجلسی مستانه برپا می کنیم

ما همه تکبیرگویان ما همه گلدسته ایم

ما سراسیمه به عشاق دگر پیوسته ایم

تا اذانی می وزد از سینه ی گلدسته ای

ما همه در مسجد چشم تو قامت بسته ایم


محمد صالح علاء





طبقه بندی: شعر، محمد صالح اعلاء،
برچسب ها:دلبری، پچ پچ، ناز، اذان، عاشقان، پنجره، قبله، نماز، خجالت، بنده نواز، یار ما، وضو، دریا، سجاده، آسمان، امت عشق، محراب، علی، ساقی، مستانه، تکبیرگویان، گلدسته، سراسیمه، عشاق، مسجد، محمد صالح علاء،
+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 13:25 توسط س م نظرات()

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد



تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت


                                                    از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

                                                    ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

                                                    او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

                                                    که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

                                                    که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

                                                    با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

                                                    خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

                                                    همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد


علامه محمد حسین طباطبایی






طبقه بندی: شعر، علامه طباطبایی،
برچسب ها:علامه طباطبایی، مجنون، سمک، لیلا، سر چشمه، خورشید، ذره، سیل، دل، دریا، جام، شیدا، خم ابرو، یاران، دلباخته، هراسان، شعر، شعر عارفانه، عشق، عرفان،
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390ساعت 12:06 توسط س م نظرات()